بابت آپ نکردن شرمنده
فعلا یه چند وقتی نمی تونم آپ کنم ولی در تیر ماه دوباره مطلب می زارم
ذوالقرنین همان کوروش است
ذوالقرنين يا كوروش كبير
خداوند در قرآن كريم از شخصيتي ملقب به « ذوالقرنين » ياد كرده است كه البته در مورد نام واقعي اين فرد،ميان مفسران و محققان اختلاف است. گرچه اكثر مفسران قرآن بي آنكه دليل قانع كننده اي ارائه دهند مدعي هستند كه مقصود قرآن از ذوالقرنين , اسكندر مقدوني بوده است. ولي مولانا ابوكلام آزاد – وزير فرهنگ هند در دولت مهاتما گاندي - در كتاب فوق العاده مفيدي كه تحت عنوان « ذوالقرنين يا كوروش كبير » نگاشته است و دكتر ابراهيم باستاني پاريزي آنرا به فارسي برگردانده است , با برهان هايي انكار ناپذير اثبات مي كند كه تنها كسي كه ميتواند مقصود قرآن از « ذوالقرنين » باشد كوروش كبير است ولاغير. ظاهراً دكتر باستاني پاريزي در هنگام ترجمه ي اين كتاب , نسخه اي از آن را در اختيار موسسه ي دهخدا قرار داده اند و آنان نيز عيناً در لغتنامه وارد كرده اند ولي به گفته ي آقاي باستاني , گويا كم لطفي كرده اند و نام مترجم را از قلم انداخته اند! به هر روي آنچه مي خوانيد خلاصه اي است از آن مطلب:
هويت « ذوالقرنين » مذكور در قرآن بحثي است نفيس و مهم درباره ي يكي از مسائل تاريخي دشوار كه محققان قديم و جديد در آن متحير بوده اند. در قرآن كريم ذكر پادشاهي باستاني موسوم به ذي القرنين آمده است. اين پادشاه كه بوده و در كجا ظهور كرده و چرا بدين لقب شگفت انگيز ملقب شده است؟ آيا براستي پادشاهي كه بدين لقب ناميده شده وجود داشته است يا كلمه خرافي و يكي از اساطير اولين است ؟ اين مسائل و بسياري از پرسشهاي ديگر پيرامون اين مسئله هست و در طي قرون و اعصار گذشته خاطر دانشمندان و محققان را به خود مشغول كرده است. ليكن هيچ پاسخ مقنعي بدان نداده اند. اما بحثي كه ما به نشر آن آغاز كرده ايم مي پنداريم اين مشكل را به طور قطع حل كرده و پرده از هويت ذي القرنين برداشته و به همه ي پرسشهاي وابسته بدان پاسخ داده است.
در سوره ي كهف ضمن چند آيه نام شخصي از تاريخ قديم آمده است كه وي به ذي القرنين ملقب است و آن آيات اين است : « و يسبلونك عن ذي القرنين قل سأتلوا عليكم منه ذكراً. انا مكنا له في الارض و آتيناه من كل شيء سببا. فاتبع سببا حتي اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب في عين حمثة و وجد عندها قوما. قلنا يا ذاالقرنين اما ان تعذب و اما ان تتخذ فيهم حسنا. قال اما من ظلم فسوف نعذبه ثم يردالي ربه فيعذبه عذابا نكراً و اما من آمن و عمل صالحاً فله جزاء الحسني و سنقول له من امرنا يسراً ثم اتبع سببا حتي اذا بلغ مظلع الشمس وجده تطلع علي قوم لم نجعل لهم من دونها ستراً. كذلك و قد احطنا بما لديه خبراً. ثم اتبع سببا. حتي اذا بلغ بين السدين وجد من دونهما قوماً لايكادون يفقهون قولاً. قالوا يا ذاالقرنين ان يأجوج و مأجوج مفسدون في الارض فهل نجعل لك خرجا علي ان تجعل بيننا و بينهم سداً. قال ما مكني فيه ربي خير فاعينوني بقوة اجعل بينكم و بينهم ردما. آتوني زبر الحديد حتي اذا ساوي بين الصدفين ,. قال انفخوا حتي اذا جعله ناراً قال آتوني افرغ عليه قطرا. فما اسطاعوا ان يظهروه و ما استطاعوا له نقباً. قال هذا رحمة من ربي فاذا جاء وعد ربي جعله دكاء وكان وعد ربي حقاً»
شأن نزول اين آيات و بعض روايات
ظاهر اسلوب آيات اين است كه از نبي ( ص ) از ذوالقرنين سؤال شده است و اين آيات در پاسخ سوال آمده است. ترمذي و نسائي و امام احمد در مسند خود روايت كرده اند كه قريش به اشاره ي علماي يهود اموري از پيغمبر پرسيدند كه يكي از آنها مسئله ي ذوالقرنين بود و گفتند : اين مرد كيست كه و اعمال او چه بوده است و قرطبي از اسدي روايت كند كه يهود گفتند ما را از پيغمبري خبر ده كه خدا نام او را در تورات نياورده بجز در يك جاي. پيغامبر پرسيد آن كيست ؟ گفتند ذوالقرنين. ابن حرير و ابن كثير و سيوطي نيز در تفاسير خود رواياتي آورده اند.
خصايص ذوالقرنين در قرآن
خلاصه آنچه در آيات از خصايص ذوالقرنين آمده اين است:
1-مردي را كه از پيغمبر پرسيدند ذوالقرنين نام داشته يعني اين نام يا لقب را قرآن از خود وضع نكرده بلكه آنان كه در باره ي
وي پرسيدند اين نام را بر او اطلاق كردند و از اين روي فرموده است « ويسبلونك عن ذي القرنين»
2-خداي او را ملك بخشيده و اسباب فرمانروايي و غلبه براي او مهيا كرده است.
3-اعمال بزرگي را كه وي در جنگهاي عظيم خويش انجام داده اين سه امر است ؛ اول غربي - از بلاد خود به سوي مغرب متوجه گرديد و تا جايگاهي كه نزد او حد مغروب به شمار مي رفت رسيده و در آنجا خورشيد را بدانسان يافته كه گويي در چشمه اي فرو مي رود. دوم شرقي - و همچنان پيش رفته است تا به سرزميني رسيده كه آبادان نبوده و در آن قبايل بدوي سكونت داشته اند. سوم , به جايگاهي رسيده است كه در آن تنگناي كوهي بوده است و از پشت كوه گروهي موسوم به ياجوج و ماجوج ساكن بوده اند كه بر اهالي اين سرزمين از هر سو مي تاختند و به غارت مي پرداختند و آنان مردمي وحشي و محروم از مدنيت و خرد بوده اند.
4-پادشاه در تگناي كوه براي حفظ مردم از دستبرد و غارت ياجوج و ماجوج سدي بنيان نهاد.
5-اين سد تنها از سنگ و آجر ساخته نشد بلكه در آن آهن و مس نيز به كار رفت از اين روي سدي بلند برآمد بدانسان كه غارتگران از دستبرد بدان عاجز آمدند.
6-اين پادشاه به خداي و به آخرت ايمان داشت
7-پادشاهي دادگر بود و نسبت به رعيت عطوفت داشت , و هنگام كشورگشايي و غلبه قتل و كينه ورزي را اجزات نمي داد از اين رو زماني كه بر قومي در غرب چيره شد پنداشتند كه او هم مانند ديگر كشورگشايان خونريزي آغاز خواهد كرد ولي او بدين كار دست نبرد بلكه به آنان گفت : هيچ گونه بيمي پاكان شما در دل راه ندهند و هر يك از شما كه عملي نيكو كند پاداش آنرا خواهد ديد. با آنكه آن قوم بي ياور و دادرسي در چنگال قدرت او بودند با ايشان شفقت كرد وبه دادگري و نيكوكاري دل آنان را بدست آورد.
8
-به مال آزمند نبود زيرا هنگامي كه براي پي افكندن سد , مردم خواستند به گردآوري مال پردازند از قبول آن امتناع كرد و گفت آنچه را خداي به من ارزاني داشته مرا از اموال شما بي نياز مي ند ليكن مرا به قوت بازو ياري دهيد تا براي شما سدي آهنين بسازم.
حيرت مفسران
پس آن شخصيت تاريخي كه اعمال و صفات او اين است همين ذوالقرنين است ولي اين مرد كيست و چه وقت و در كجا بوده است ؟ نخستين مسئله اي كه خاطر مفسرين را به خود مشغول كرده نام يا لقب اين مرد است. چه انساني كه قرن يا قروني داشته باشد در تاريخ ديده نشده است از اين رو به حيرت فرو رفته اند و در تفسير آن علي العميا دچار اشتباهاتي شده و آرائي مختلف داده اند. بعضي گفته اند كه « قرن » در معناي لغوي آن استعمال نشده بكه بدان زمان اراده شده است از اين كه اين پادشاه دير زماني فرمانروايي كرده و فتوحات وي تا دو قرن كشيده است و از آن به ذوالقرنين ملقب شده است. آنگاه در تحديد مدت قرن هم اختلافاتي بيهوده به ميان آورده اند. بعضي 3 سال و گروهي 25 سال و دسته اي 10 سال گفته اند و ابن جرير طيري در تفسير خود آثار صدر اول را در اين موضوع گرد كرده است وليكن اين امر نيز هويت ذوالقرنين را روشن نكرده است و موضوع بحث ابن جرير اين است كه آيا ذوالقرنين نبي است يا غير نبي , فرشته است يا بشر و ليكن از مجموع فراهم آورده هاي او معلوم مي شود كه ذوالقرنين در عهدي بسيار كهن ميزيسته است چنانكه روايات گفته اند
كه با ابراهيم (ع ) هم عصر بوده است و از پيغمبران به شمار ميرفته و هم بخاري او را با انبياي قديم ذكر كرده و نام او را بر ابراهيم مقدم داشته است و ظاهراً معتقد است كه ذوالقرنين اندكي پيش از ابراهيم يا در عصر او بوده است. پس از پيداش طرق بحث و انتقادات تاريخي اذهان بعض از محققين متوجه يمن شد و پنداشته اند همچنان كه در اسماء ملوك حمير نظير « ذوالمنار و ذولاذغار » هست بعيد نيست پادشاهي يمني نيز وجود داشته است كه نامش ذوالقرنين بوده است چنانكه ابوريحان بيروني در آثارالباقيه نيز بر اين عقيده رفته و ابن خلدون هم متابعت او كرده است ليكن اين نظريه بر فرض غلط است و به هيچ دليل تاريخي
متكي نيست بلكه با كليت قرائن و شواهد مخالف است. چه اولاً مي بينيم كه آثار سلف اجماع دارند بر اين كه سوال كنندگان از پيغمبر (ص)يهودي بوده اند و يا قريش به اشاره ي يهوديان و هيچ سببي وجود ندارد كه يهود را به شناختن پادشاهي يمني وادارد و تا آن حد آنرا بدان دلبسته كند كه يا خود آنرا از پيغمبر بپرسند ويا قريش را وادار به پرسش كنند و ثانياً اگر فرض كنيم كه قريش مكه از پيش خود و بي اشاره ي يهود به سوال پرداخته اند بدان سبب كه احوال شاهان حمير نزد آنان معروف بوده باز هم اين فرض به هيچ روي ما را قانع نمي كند زير اگر امر چنين بود در روايات و اساطير عرب يا در احاديث صحابه و تابعين ناچار اثري يا ذكري در اين باب يافت مي شد در صورتي كه در اين خصوص هيچ گونه نشانه و علامتي بطور قطع نيست. گذشته از اين بعيد نيست كه قصد سوال كنندگان تعجيز پيامبر بوده است و يقين داشته اند كه از ابناء وطن او خبري به وي نخواهد رسيد و ناچار از پاسخ عاجز خواهد آمد. و اگر ذوالقرنين مردي از عرب بود و اهل حجاز از او آگاهي داشند البته پيغمبر آنچه مي دانستند مي گفتند و خبر مي دادند و حتماً دليلي براي پرسش از چيزي كه نزد وي معروف باشد نبوده است. و اما مسئله حقيقي كه ما در جستجوي آنيم , اين است كه آيا خصايص و اعمالي را كه قرآن براي ذوالقرنين ذكر كرده است بر يك پادشاه يمني تطبيق مي كند يا نه ؟ قرآن براي وي فتوحي در غرب و فتوحي در شرق و ساختن سدي آهنين كه مانع تهاجم ياجوج و ماجوج است ذكر مي كند ولي تا كنون سندي تاريخي بر وجود چنين پادشاه حمير كه شرق وغرب را فاتحانه در هم نورديده و سدي آهنين بدانسان كه در قرآن ذكر شده پي افكنده باشد يافت نشده است. ملقب بودن بعض شاهان يمن به « ذو » در اين موضوع چيزي نيست و همچنين متشبث شدن به سد مأرب در اين امر باز بي حاصل است. چه بيان نشده است كه اين سد براي منع تهاجم قومي بنا نهاده شده باشد و همچنين گفته نشده كه در بناي آن الواحي از آهن به كار رفته است. گذشته از اين قرآن به سد مأرب در موضوع ديگر اشاره كرده است و هيچگونه مشابهتي ميان سد مأرب قرآن و سد ذوالقرنين قرآن وجود ندارد.
آنگاه طبقه اي از صاحبان نظر بدين رفتند كه اسكندر مقدوني كه به جهانداري و كشورگشايي ها در شرق و غرب مشتهر است همين ذوالقرنين است. و طاهراً شيخ ابوعلي سينا اول كس است كه در كتاب شفا بر اين طريق رفته است و در بيان مناقب ارسطو گفته است ؛ او معلم اسكندر كه قرآن وي را ذوالقرنين ناميده و بر ايمان و سلوك قويم او ثنا گفته است. و امام فخرالدين رازي نيز ابن سينا را در اين راي پيروي كرده و در تفسير شهير خو دبنا بر شييوه ي مخصوص خويش هر انچه را مخالف اين راي بوده نيز آورده است ولي وي مبتني بر همان شيوه با آوردن پاسخ هاي واهي به راي ابن سينا قناعت كرده است. در صورتي كه به هيچ وجه نمي توان قائل شد كه اسكندر مقدوني همان ذوالقرنين است كه قرآن ذكر او را آورده است. و گفته نشده كه فتوحات اسكندر مقدوني در شرق و غرب بوده و همچنين وي در تمام دوران زندگي خود سدي نساخته. به علاوه ما مي توانيم بطور قطع حكم كنيم كه وي به خدا ايمان نداشته و با ملتهاي مغلوب مهربان و دادگر نبوده است. تاريخ زندگي اين پادشاه مقدوني تدوين شده و هيچگونه شباهتي ميان احوال او و حالات ذي القرنين قرآن يافت نمي شود و بالاتر از همه اين كه هيچگونه سببي نيست كه ملقب بودن وي را به ذوالقرنين تجويز كند. حتي امام رازي نيز با همه ي تفنني كه در ايجاد نكات دارد از اثبات اين امر عاجز مانده است.
تاريخ ملي يهود و تصور شخصيت ذي القرنين
خلاصه آنكه مفسران در تحقيقات خود از ذوالقرنين به نتيجه اي اقناع كننده نرسيده اند و قدماي آنان در صدد تحقيق برنيامده و متأخرين نيز كه بدان همت گماشته اند به جز شكست و عجز بهره اي نبرده اند. و نبايد در شگفت شد , چه راهي را كه مفسران پيموده اند به خطا بوده است. روايات تصريح دارد كه سؤال از جانب يهود بوده است و در اين صورت سزاوار چنين بود كه محققان امر به اسفار يهود مراجعه كنند و بجويند كه آيا در آنها چيزي يافت مي شود كه شخصيت ذوالقرنين را روشني بخشد. اگر آنان بدين طريقه توجه مي كردند حقيقت را در مي يافتند
سفر دانيال و رؤياي او
در كتاب عهد عتيق سفري است كه آنرا به دانيال نبي نسبت داده اند و در آن بعض اعمال دانيال را ذكر كرده و آنچه را در رويا بر وي كشف شده به هنگام اسارت يهود در بابل نيز آورده اند. اين عهد اسارت , عهد ابتلاي عظيم قوم يهود است چه بلاد ايشان به تصرف ديگران درآمده و قوميت آنان به مذلت گرائيده است و هيكل مقدس ايشان خراب شده. پس در اندوه و نوميدي بزرگي بوده اند و نمي دانستند چگونه و چه وقت اسارت آنان به آزادي و اندوه ايشان به شادماني و مرگ ملي آنان به زندگي نوين مبدل خواهد شد. سفر مذكرو به ما مي گويد كه نزديك اين روزگار سياه دانيال نبي ظهور كرده است و به سبب نبوت عجيب و حكمت بالغه ي خود نزد ملوك بابل به حسن قبول تقرب يافته است. آنگاه به وي انس گرفته و او را گرامي داشته اند و پايه اش را برتر از ساحران و منجمان شمرده اند. دانيال را در سال سوم جلوس ملك بيلش صر(بالتازار )رويائي دست داد كه براي او حوادثي را كشف كرد در باب هشتم كتاب چنين آمده است:
در سال سوم سلطنت بلشصر ملك به من كه دانيالم رؤيايي مرئي شد بعد از رؤيائي كه از اين پيش به من مرئي شده بود و در رويا ديدم و هنگام ديدنم چنين شد كه من در قصر شوشان كه در كشور عيلام است بودم و در خواب ديدم كه نزد نهر اولايم و چشمان خود را برداشته نگريستم و اينك قوچي در برابر آن نهر مي ايستاد كه صاحب دو شاخ بود و شاخهايش بلند اما يكي از ديگري بلندتر و بلندترين آخراً برآمد و آن قوچ را به سمت مغربي و شمالي و جنوبي شاخ زنان ديدم و هيچ حيواني در برابرش مقاومت نتوانست كرد و از اين كه احدي نبود كه از دستش رهائي بدهد. لهذا موافق راي خد عمل مي نمود و بزرگ مي شد و حيني كه متفكر بودم اينك بز نري از مغرب بر روي تمامي زمين مي آمد كه زمين را مس نمينمود و آن بز را شاخ خوش منظري در ميان چشمانش بود , و به آن قوچ صاحب شاخي كه در برابر آن نهر ايستاده ديدم مي آمد و بغيط قوتش بر او مي دويد. و او را ديدم كه به نزد آن قوچ رسيد و بر او با شدت غضب آور شده وي را زد و هر دو اخش را شكست و از اينكه در قوچ طاقت ايستادن در برابرش نبود وي را بر زمين انداخته پايمالش كرد و كسي نبود كه آن قوچ را ازدستش رهائي دهد.( سفر دانيال8؛ 1)
آنگاه كتاب مذكور از زبان دانيال مي آورد كه ملك جبرئيل بر او ظاهر شد و روياي وي را بدينسان تشريح كرد ؛ قوچ صاحب دو شاخي را كه ديدي ملوك مادي و فارس است و بز نر مو دار پادشاه يونان است و شاخ بزرگي كه در ميان چشمانش ميباشد ملك اولين است( سفر دانيال 8 ؛ 20)
اين رويا يا نبوت دو كشور مادا ( ميديا ) و پارس را به دو شاخ تشبيح كرده و چون دو كشور در آينده ي نزديكي متحد شدند و كشور واحدي را تشكيل دادند شخصيت ملك آن دو در قوچ ذوالرنين ممثل شده است. آنگاه كسي كه اين قوچ دو شاخ ( ذوالقرنين ) را مي كشد و بر سراسر زمين تسلط مي يابد , وي تكشاخدار يونان , يعني اسكندر مقدوني است , چه اسكندر بر داريوش شاهنشاه مادا و پارس بتاخت و بدان سبب سيادت سلسله ي هخامنشي يا كشور كياني براي هميشه از ميان رفت. از نكاتي كه در اين بابل شايسته ذكر است اين است كه كلمه ي ( قرن ) در هر دو لغت عربي و عبري مشترك است. زير در سفر دانيال عبري قوچ به چيزي وصف شده كه معني آن به عربي ( له قرنان ) است يعني او ذوالقرنين بوده است. در روياي دانيال براي يهود مژده اي بود به اين كه پايان اسارت آنان در بابل و آغاز زندگي نوين آنها وابسته به قيام اين كشور ذات القرنين است. يعني پادشاه مادا و پارس كشور بابل را دگرگونه مي سازد و برآن غلبه مي كند و يهوديان را از اسارت آنها رهايي مي بخشد. و اين همان پادشاهي است كه خداي او را براي اعانت و رعايت يهود برگزيده است. وي مأمور است كه مجدداً بيت المقدس را تعمير كند و ملت بني اسرائيل را كه پراكنده شده اند بار ديگر تحت رعايت خود گرد آورد. پس از چند سال از اين پيش گويي پادشاه كوروش كه يونانيان او را (( سائرس )) و يهود (( خورس)) مي نامند ظهور كرد و دو كشور ماد و پارس را متحد ساخت و از آن دو كشور سلطنت بزرگي ايجاد كرد. آنگاه به بابل هجوم برد و بي رنج بر آن مستولي شد. دانيال در روياي خود ديد كه قوچ دو شاخ به دو شاخش غرب و شرق و جنوب را شاخ مي زند , يعني به پيروزي هاي درخشاني در جهات سه گانه نائل مي شود. كار كوروش نيز چنين بود. چه پيروزي هاي نخستين وي در غرب و دومين در شرق و سومين جنوب , يعني بابل بود. همچنين غيبگويي برهائي يهود و ظهور درخشندگي در كار ايشان صدق پيدا كرد , چه كوروش پس فتح بابل آنان را از اسارت آزاد كرد و
اجازه بازگشت به فلسطين و بناي مجدد هيكل به ايشان ارزاني داشت. جانشينان كوروش از شاهنشاهان ماد و پارس نيز به همان راه كوروش رفتند و همواره از يهود حمايت كردند و ايشان را مورد لطف و مهر قرار دادند.
پيشگويي هاي يشعيا و يرميا:
در تورات پيشگويي هاي ديگري هم درباره ي موضوعي كه تحقيق مي كنيم در دو سفر ديگر به جز سفر دانيال هست و آن دو سفر عبارت است از سفر نبي يشعياه و سفر نبي يرمياه. در سف نخستين ( يشعياه ) نام كوروش را به عينه مي بينيم هر چند در زبان عبري ( خورش) تلفظ مي شود. يهوديان معتقدند كه كتاب يشعياه 160 سال پيش از كوروش و كتاب يرمياه 60 سال پيش از كوروش تأليف شده است. و در كتاب عزرا تفصيل كاملي در اين معني مي يابيم. در آنجا آمده است كه اين پيشگويي هاي دانيال به گوش كوروش رسيده و آنگاه كه بابل را فتح كرد و بدين سبب بي نهايت زير تاثير آن قرار گرفت و در نتيجه به حمايت يهود قيام كرد و آنان را آزادي بخشيد و به تجديد ساختمان و هيكل فرمان داد. و كتاب يشعياه اولاً از ويران شدن اورشليم به دست بابليان خبر مي دهد و آنگاه بشارت تجديد آباداني آن را اعلام مي كند و در اين خصوص ( خورس ) يعني پادشاه كوروش را نام مي برد و مي گويد : رهاننده تو خداوندي كه ترا در رحم مصور ساخت چنين مي فرمايد ؛ به اورشليم مي فرمايد كه معمور و به شهرهاي يهوداء كه بنا كرده خواهيد شد و خرابي هايش را قائم خواهم كرد. ( فصل 44 – 25 و 26 سفر اشعياء ) آنگاه در خصوص كوروش مي فرمايد كه شبان من اوست و تمامي مشيتم را به اتمام رسانيده به اورشليم خواهد گفت كه بنا كرده خواهي شد و به هيكل كه اساست مبتني كرده خواهد شد ( فصل 44 – 28 سفر اشعياه – 1 ) خداوند در حق « مسيح خود » كوروش مي فرمايد ؛ چون كه من او را به قصد اين كه طوائف از حضورش مغلوب شوند به دست راستش گرفتم پس كمرگاه ملوك را حل كرده و درهاي دو مصراعي را پيش رويش مفتوح خواهم كرد كه دروازه ها بسته نگردند.من در پيشاپيشت رفته , پشته ها را هموار مي سازم و درهاي برنجين را شكسته پشت بندهاي آهنين را پاره پاره مي نمايم. خزينه هاي ظلمت و دفينه هاي مستور به تو مي دهم تا كه بداني من كه تو را به اسمت مي خوانم خداوند و خداي اسرائيلم. به ياس خاطر بنده ي خود يعقوب و
برگزيده ي اسرائيل تو را به اسمت خواندم ترا لقب گذاشتم اگر چه مرا ندانستي. ( فصل 45 – 1 تا 4 اشعياه). در جاي ديگر كتاب , كوروش را به عقاب شرق تشبيه كرده و گفته است ؛ كه آخر را از ابتدا و چيزهايي كه از ايام قديم واقع نشدند اعلام نموده مي گويم كه تدبير من اثبات خواهد شد و تمام مشيت خود را به جا خواهم آورد. مرغ درنده از مشرق و مرد تدبير مرا از مكان بعيد مي خوانم. هم گفتم و هم به عمل خواهم آورد و آن را مراد كردم و هم به جا خواهم آورد. ( سفر اشعياه – فصل 46 – 10- 11 ) و همچنين در كتاب يرمياه مي خوانيم ؛ در ميان طوايف بيان كرده بشنوانيد و علم را بر پا نموده اصغا كنيد و اخفا ننموده بگوييد كه بابل مسخر شد. به يل شرمنده و مردوك شكسته بتهايش خجل و اصنافش منكسر گرديده اند. زيرا كه بر او از طرف شمال قومي بر مي آمد كه زمينش را به حدي ويران مي گرداند كه احدي در آن ساكن نخواهد ماند و از انسان و بهائم كوچيده خواهند رفت ( سفر يرمياه – فصل 50 – 1 و 2 ) اين سفر نيز همچنان اسارت و پراكندگي آنان را پيشگويي مي كند آنگاه تجديد آباداني اورشليم را مژده مي دهد و مي گويد ؛ يقول الرب لما تكمل سبعون سنة علي اسر بابل , آتي اليكم . اذا ذاك تدعونني فاجيبكم , تشدوني فئجدوني افك القيد عنكم و اعود بكم الي اوطانكم ( 39 , 1 ) از اين همه نصوص اسفار يهودي آشكار مي شود كه مقصود از (( ذي القرنين )) كوروش پادشاه بوده است زيرا وي در روياي دانيال نبي به قوچ دوشاخ ( ذي القرنين ) تشبيه شده و شخصيت كوروش پادشاه در عقيده ي يهود پايگاه بزرگي را حائز شده اشت. روش جديدي براي نقد عهد عتيق و زمان تأليف اسفار يشعياه و يرمياه و دانيال , نتايج اسلوب نقد عهد عتيق كه در قرن 19 به نام (نقد اعلي ) آغاز گرديد و دانشمندان آلمان به بهره وافري از كاميابي در آن نائل گرديدند تدوين شده است. و همچنين تحقيقات دانشمندان قرن بيستم هم بدان ضميمه شده است , تحقيقات و نتايج آنها درباره ي پيشگوييهاي اسفار سه گانه و زمان تدوين هر يك به بحث زيرين منتهي مي شود ؛
مواضيع و لغت تمام محتويات كتابي كه به يشعياه نبي نسبت داده شده مي رساند كه آن كتاب تاليف سه تن از مولفان است كه در سه زمان مختلف پديد آمده اند , كتاب مزبور از باب اول تا باب 39 تاليف يك تن و از باب 40 تا آيه 13 از باب 55 تاليف دومي و بقيه ي كتاب را مولف سومي فراهم آورده است ؛ و براي تسهيل مراجعه در تحقيقات انتقادي بدينسان مصطلح كرده اند كه
مي گويند يشعياه اول و يشعياه دوم و يشعياه سوم ؛ و اين راي را پذيرفته اند كه يشعياه اول در عهدي بوده است كه يهود آنرا روايت مي كردند يعني 160 سال پيش از كوروش پادشاه و اما يشعياه دوم كه ظهور كوروش را پيشگويي كرده در روزگار اسارت بابل بوجود آمده چنانكه اين امر از گفته هايي كه مشعر به محيطي به جز محيط صاحب اول است آشكار است. ولي عهد كلام يشعياه سوم پس از زمان يشعياه دوم است. او محيطها و حالاتي را مي آورد كه بار نظير آنچه مقدم است اختلاف دارد. چه پيشگوييهاي مربوط به غارت نبوخد نصر و اسارت يهود به بابل و ظهور كوروش را در كلام يشعياه دوم مي بينيم در صورتي كه در واقع در اين عهد زندگي مي كرده است و نمي توان كلام او را به يشعياه اول نسبت داد. مولف به حوادث زمان خود و آنچه پيش از زمان وي بوده رنگ قدمت داده و كلامش را به يشعياه اول نسبت كرده است تا مردم توهم كنند كه كلام وي سخني قديمي است و 160 سال بر آن گذشته است. محققان مي گويند بزرگترين دليل بر اختلاف شخصيت هاي مولفين , همان اختلاف فكري و تباين آميختگي تصوري است كه در كتاب وجود دارد. زيرا يهود از نخستين روزگار خداي را مانند يك خداي قبايلي به تخيل آوردند و معبد او را معبدي قبايلي فرض كردند از اين رو يهوا خداي اسرائيل قبايلي و ايلي بود و به هيچ پيوندي با شعوب قبايل ديگر نمي پيوست. ولي ما در كتاب يشعياه براي نخستين بار يك نوع تصور خداي نويني مي يابيم , تصور خداي عامي براي همه ي بشر و مي بينيم كه هيكل اسرائيلي در اورشليم از معبد قبائلي به معبد عامي براي ساير ملل منتقل مي شود. اين تصور نوين همانا تصوري است كه مخصوص يشعياه سوم است. زيرا محيطي كه مساعد و لازم براي ايجاد چنين تصوري باشد در زمان يشعياه اول وجود نداشت. همچنين پيشگوييهاي سفر يرمياه در باره ي پايان يافتن اسارت بابل و تجديد آباداني هيكل , به عقيده ي محققان 60 سال پيش از ظهور حوادث نبوده بلكه مي گويند پس از آزادي از اسارت بابل و تعمير مجدد هيكل آنها را نوشته و به كتاب ملحق كرده اند. اما در كتاب منسوب به دانيال روياي ديگري نيزي آمده است كه آن را پادشاه بابل در خواب ديده و دانيال تعبير كرده است. در تعبير وي خبر صريح از ظهور اسكندر مقدوني و سقوط شاهنشاهي ايران و قيام امپراتوري روم را مشاهده مي كنيم. محققان جديد معتقدند كه در اين كتاب نيز تزوير به كار رفته , بدينسان كه تاليف آن كتاب قروني پس از آزادي
يهود از بابل بوده يعني در هنگامي كه امپراتوري روم به اوج عظمت رسيده است. محققان جديد به همين اكتفا نمي كنند بلكه آنها در وجود خود دانيال نبي نيز ترديد دارند و شك كرده اند. از اين رو بعضي از آنان معتقدند كه هرگز دانيالي وجود نداشته است بلكه وي را براي بافتن اين قصه ايجاد كرده اند. بعضي ديگر به وجود وي در روزگار اسارت بابل قائلند ولي اقوالي را كه به وي نسبت داده اند نمي پذيرند و مي گويند آن اقوال بعد ها به منظور تقويت آمال يهود به آينده ي خود از راه پيشگوييها و خوارق گذشته اختراع شده است ولي آنچه را كه اكثر محققان ترجيح مي دهند اين است كه زمان تاليف اين كتابر از قرن اول پيش از ميلاد تجاوز نمي كند , بدين سبب استاد ميكس لوئر تاريخ كتاب دانيال را در فهرستي كه جهت عهد عتيق نوشته است به سال 164 قبل از ميلاد قيد كرده است.
تخيل ملي يهود و انتظار ايشان براي نجات دهنده:
از آنچه از كتاب يشعياه نبي آورديم اين امر آشكار شد كه شخصيت پادشاه كوروش در نظر يهود مانند نجات دهنده موعودي است كه خداي او را براي آزاد كردن يهود از اسارت بابل و تجديد عمارت اورشليم فرستاده است. پس خداي گفته (( ان خورش راع لي , و هو يتم مرضاتي كلها )) و گفته است (( افعل كل ذلك لتعلم انتي انا الرب , اله اسرائيل الذي ناداك بأسمك صراحة لاجل اسرائيل , شعبه المختار )). بدينسان آشكارا مشاهده مي كنيم چنين حالتي را , حالتي كه سنخ تعقل يهود است , آنها پيوسته آرزومند بوده اند كه هنگام هر مصيبتي نجات دهنده اي پيدا خواهد شد و آنها را رهايي خواهد بخشيد. اين سنخ تعقل همان است كه سرانجام به صورت يك عقيده ي ملي درآمده و آمدن مسيح موعود را پديده آورده است. اين است كه كتاب يشعياه حتي خورس (كوروش ) را هم به صورت مسيح تصور مي كند و با نص صريح كامل در شأن وي مي گويد ( ان الله يقول في حق خورس مسيحه). زنگاني ملي يهود به موسي آغاز مي شود. وي در عصري پديد مي آمد كه يهوديان به مذلت اسارت در مصر به سر مي برند و هيچگونه اميد به زندگي ملي ارجمند و داراي رفاه نداشته اند. ولي موسي در آنان روحي نوين برانگيخت و آينده را در آنان به صورتي زيبا و دلپسند تصوير كرد و روحيه اي در آنان ايجاد كرد كه ايمان آوردند به اين كه پرودگار اسرائيل وي را
براي نجات و كوچ دادن بني اسرائيل برانگيخته است و مشيت خداست كه ملت برگزيده را بر ديگر شعوب و ملل تفضيل دهد. از اين ايمان در سنخ تعقل ملي يهود دو تخيل اساسي ايجاد شد:
1-معتقد شدند كه ايشان ملت برگزيده خدايند.
2-خداوند هنگام ذلت و اسارت نجات دهنده اي خواهد فرستاد.
از تخيل اول نظريه برتري نژادي در ميان آنان به وجود آمد و از دوم نظريه ظهور نجات دهنده هنگام نزول مصائب و نوازل. پس معتقد شدند كه هر زمان بلا و دمار آنان را فراگيرد بخشايش خداي به جنبش در مي آيد و نجات دهنده ي موعودي بديشان مي فرستد كه آنان را به سلامت و رفاهيت برساند. ساول ( طالوت ) و داوود نبي نيز در چنين محيط هايي ظهور كردند كه در ملت آمال جديدي پديد آمده بود , از اين رو مي بينيم كه داوود نيز به « مسيح » ملقب شد. و شايد همين تلقب نخستين مورد استعمال كلمه ي مسيح است. از اين رو با اينگونه تقاليد ملي اجتناب ناپذير بود در آن تاريكي وحشت زاي كه در بابل يهوديان را فرو گرفته بود نور جديدي بر روزنه اميد ايشان بتابد , نوري كه ذهن يهودي را در تابندگي خود براي انتظار نجات دهنده اي جهت ايشان آماده كند. نجات و آزادي آمالي هستند كه در كلام يشعياه دوم در لباس پيشگوييها تجلي مي كنند.
يشعياه دوم و دعوت كوروش براي فتح بابل:
روايات عهد عتيق و اخبار مورخان يوناني اجماع دارند بر اين كه مردم بابل از ستمگري پادشاه خد بيل شازار ( بالتازار ) به فغان آمدند , آنگاه مشاوره كردند و همراي شدند ك هشاهنشاه ايران كوروش را براي استيلاي بر بابل دعوت كنند. آنها از رفتار نيك اين پادشاه با اهل ليدي پس از غلبه ي وي بر كشور آنان آگاه بودند و چنان رفتاري را از آن شاهنشاه براي خود آرزو مي كردند. مورخان يوناني گفته اند كه يكي از واليان بابل « گبرياس » به كاخ كوروش گريخته و وي را در آمدن به بابل همراهي كرد. و هرودوت گويد فتح بابل به تدبير اين والي انجام گرفته است. دقت نظر محققان در پيشگويي هاي يشعياه دوم پس از مطالعه ي اين حوادث تاريخي آنان را به يك نتيجه منطقي قطعي اين وقايع رسانده است و آن اين است كه كلام يشعياه دوم از اين دو وجه
بيرون نيست ؛ يا كمي پيش از فتح بابل و يا پس از آن بوده است. اگر فرض نخست را در نظر گيريم ناچار بايد اعتراف كرد كه يشعياه دوم در زمره ي مشاوره كنندگان دعوت كوروش به فتح بابل بوده يا اقلاً بر اوضاع محيط هاي سياسي زمان كاملا مطلع بوده است. پس اين قضايا را بنابر عادت مولفان اسفار رنگ پيشگويي داده و به كلام يشعياه اول الحاق كرده اند. و اگر فرض دوم را بپذيريم يعني بگوييم كه يشعياه دوم پس از فتح بوده موضوع آسان مي شود , چه گفتيم مصالح ملي اين مرد را وادار كرده است كه حوادث زمان خود را به صورت پيشگويي ها درآورد و آنها را به يشعياه اول نسبت دهد.
پيشگويي هاي يهودي و شاهنشاه كوروش:
در سفر ديگر تورات كه به عزيز ( عزرا ) نسبت داده شده است آنچه كه پس از فتح بابل واقع شده مي يابيم . اين سفرها به ما خبر مي دهد كه رئيسان يهود پيشگوييهايي را كه يادآور شديم به كوروش عرضه داشته اند و به وي گفته اند كه پرودگار در كلام خود او را نجات دهنده ناميده و ناجي ملت برگزيده قرار داده است. اين گفته در كوروش تاثير كرده و از اين رو فرمان تجديد ساختمان هيكل صدور يافته است. در آنچه شك نيست اين است كه كوروش پس از فتح بابل و همچنين جانشينان وي بعد از او يهوديان را به مهرباني و رعايت اختصاص داده اند و بعض از يهود به گام نهادن در كاخ آنان نائل آمده اند. اين يك واقعه ي تاريخي است كه تكذيب آن ممكن نيست , گاه باشد كه بعض از آنچه در كتاب عزيز آمده خالي از صحت باشد ولي درباره ي حوادث اساسي آن بايد تسليم شد. از آن جمله معلوم است كه اسارت يهود به بال به استيلاي كوروش بر آن شهر منتهي شد و همچنين عده بسياري از يهوديان به فلسطين كوچ كردند تا در آنجا متوطن شوند و شاهنشاه كوروش آن كسي است كه به آنان اجازه ي سكونت در فلسطين و تعمير شهرهاي ويران شده را اعطا كرد و اين اجازه به وسيله ي منشورهاي شاهانه ي مخصوصي صادر شد. و باز معلوم است كه هيكل در اورشليم مجدداً ساخته شد و در آن باب او امر شاهنشاهي چندين بار صادر گرديد. احكام كوروش و داريوش و اردشير ( ارتخشثت ) در كتاب عزيز نقل شده است و بعض نوشته هاي مورخان يونان نيز آن را تاييد مي كند. به علاوه روايت ملي يهود مي گويد كه عزرا و نحيما و حجي از پيغمبران به مقام ارجمندي در دربار اردشير نائل آمده اند
و آنان كساني هستند كه پادشاه را به صدور اوامر مخصوص نسبت به يهود وا داشته اند و دليل آشكاري نيست كه اين همه را انكار كند. اگر اين حوادث درست باشند بر ماست كه تحقيق كنيم چه عواملي كوروش را به رفق با يهود واداشته است و بپرسيم كه آيا همين پيشگوييها از آن عوامل نبوده اند؟ مهمترين نكته اي كه در پيشگويي هاي يهوديان مي باشد پيشگويي دانيال است كه در آن كشور متحد ماد و پارس را در شكل قوچ دوشاخ ( ذوالقرنين ) ممثل كرده است ولي سخني كه در اين پيشگويي دلالت كننده بر اسكندر مقدوني باشد بابد الحاقي باشد. اما جزء اول از آن كه متعلق به ظهور كوروش است ناچار مي بايست در آن عصر شهرت يابد و احتمال قوي مي رسد كه كوروش آنرا به حسن قبول تلقي كرده است و در صفحات بعد در باره ي مجسمه ي سنگي كوروش كه در حفريات ايران بدست آمده است سخن خواهيم راند چه آن مجسمه باقصي الغايه مطلب را روشن مي كند اما قرائن و اخبار ترديد محققان جديد را در وجود دانيال نبي تاييد نمي كند. ممكن است سفر دانيال اسطوره منحوت و اختراعي باشد ولي كلام محتوي آن لابد داراي اصلي حقيقي است. اگر كليه قصه ي دانيال را نپذيريم ناچار بايد تسليم شويم كه شخصي بدين نام پيدا شده و به سبب علم و حكمت خود در شهر بابل به كاميابي هايي نائل آمده است.
علائق يهود و زرتشتيان
اينك به ناحيه مهم ديگري از بحث مي نگريم , نبايد فراموش كنيم كه كوروش از پيروان مذهب مزديسنا يعني دين زرتشت بوده است. اين امر از مسائلي است كه در علاقه ميان ايرانيان و اسرائيليان اهميت خاصي دارد. معلوم است كه مذهب بت پرستي در جهان عمومي و همه ي عالم را فراگرفته بود و فقط دو گروه از آن استثنا بودند ؛ يهود و زرتشتيان. اين دو دين از تمام وجوه و اشكال وثنيت اجتناب مي ورزيدند و در تاريخ صاحبان اين دو دين مجالي براي اعتراف به وثنيت نيست. مادامي كه مسئله بدينسان باشد معقول است كه فرض كنيم كوروش پس از غلبه بر بابل , آنگاه كه عقايد و احكام اخلاقي دين يهود به او رسيد دريافت كه تصورات ديني آنان بسيار به تصورات ديني وي نزديك است. پس اين نزديكي طبيعي وي را به احترام ايشان برانگيخت و پيشگوييهاي ايشان را با ميل خاصي تلقي كرد. در اينجا موضوع ديگري است كه سزاوار تدبر است ؛ مورخان عرب
هنگامي كه توجه به تدوين تاريخ پيش از اسلام كردند در روايات بني اسرائيل نكاتي يافتند كه زرتشت و پيروان وي را به انبياء بني اسرائيل ارتباط مي داد. طبري اين روايات را ذكر كرده و مورخان پس از وي بدانها استشهاد جسته اند. شكي نيست كه اين روايات باطل و واهي و بي اصل است ولي وجود آنها بر اين دلالت مي كند كه فكرتي يهودي وجود داشته است كه هدف آن نزديكي به دين زرتشتي بوده است و اين فكرت به مرور ايام شكل رواياتي خرافي گرفته و همچنان ترويج مي شده و تكامل مي يافته تا به جايي كه يهوديان را واداشته است كه دعوي كنند كه دين زرتشت مقتبس از دين آنهاست و زرتشت و جانشينان او شاگردان انبياء بني اسرائيل بوده اند.
عقيده ي ملي يهود در شأن كوروش:
در مطالب گذشته آراء ناقدين جديد اسفار يهودي را ذكر كرديم ولي اين قسمت بحث مورد توجه ما نيست و نيز آيا پيشگوييها پيش از وقوع حوادث آمده يا پس از آن اختراع شده است تاثيري در آنچه ما در صدد تحقيق آن هستيم ندارد. آنچه را كه ما مي خواهيم خواننده را بدان متوجه كنيم عقيده ي ملي يهود در اين مسئله است. معلوم است كه اسفار يشعياه و يرمياه و دانيال بي اختلافي از كتب الهامي يهود است. آنها ايمان دارند كه هر آنچه پيشگويي آمده است پيغمبران زماني دراز پيش از وقوع حوادث از آنها خبر داده اند و حوادث حرف به حرف آنها را تصديق كرده است و همچنين يهود عقيده ي راسخ دارند كه ظهور كوروش از جانب خدا بوده است. خداي او را براي نجات بني اسرائيل از بلاي عظيمي كه دامنگير آنان بود و براي تجديد عمارت اورشليم برانگيخته است. پس كوروش در كلام يشعياي نبي به شبان خدا و مسيح وي ملقب شده و گفته شده است كه وي اراده ي خدا را اجرا مي كند و خدا او را به نام خود ندا كرده و براي حمايت بني اسرائيل و كوچ دادن ايشان فرستاده است. و در روياي دانيال كوروش در صورت قوچ دو شاخ ( ذوالقرنين)مجسم شده و يشعياه او را در شكل « عقاب شرق » ديده. پس عقيده ملي يهود در اين باب واضح و روشن است. و اين عقيده ثابت مي كند كه ايشان مستند به اسفار مقدس خود تصور مي كردند كه كوروش ذوالقرنين يعني صاحب دوشاخ است و ظهور وي را مصدق بشارت الهامي انبياي خود ميدانستند. مادامي كه امر چنين باشد پس
طبيعت حال حكم مي كند كه مقصود در سوال يهود از « ذوالقرنين » تنها شخص كوروش است و بس. يعني همان پادشاهي كه دانيال وي را در شكل قوچ ( لوقرانائيم يعني ذوالقرنين ) ديده هم اوست. زيرا لفظ « قرن » در دو لغت عربي و عبري مشترك است و به طور قطع يهود عرب كوروش را ذوالقرنين مي ناميدند و روايت سدي كه در صفحات پيش آنرا ذكر كرديم نيز اين تفسير را تاييد مي كند زيرا در آن روايت آمده است كه يهود گفته اند كه ذوالقرنين در تورات فقط يك بار ذكر شده است و آن هم تنها در سفر دانيال است. به سبب اين تفسير ساير اشكالات يكباره برداشته مي شوند. پس اكنون نيازي نيست كه كلمه ي « قرن » را از معناي لغوي عام آن به معني ديگري برگردانيم و همچنين لزومي ندارد در وادي تاويلات و تكلفات بارده گمراه شويم. پس شخصيت تاريخي ذوالقرنين در پيشاپيش چشم ما روشن شد. اما آنچه را كه قرآن از احوال ذوالقرنين در پيشاپيش چشم ما روشن شد. اما آنچه را كه قرآن از احوال ذوالقرنين ذكر كرده در آينده ي نزديك خواهيم ديد كه سوانح كوروش مطابقت كامل با آن دارد بي آنكه در اين تطبيق به خود رنجي دهيم.
آگاهي بر مجسمه ي سنگي كوروش:
نخستين بار كه تفسير ذوالقرنين مذكور در قرآن به كوروش در ذهن من خطور كرد هنگامي بود كه سفر دانيال را مطالعه مي كردم. آنگاه بر آنچه مورخان يونان نوشته بودند مطلع شدم و در نتيجه اين عقيده را بر نظريه هاي ديگر ترجيح دادم. وليكن ديگر دليل ديگري خارج از تورات به دست نيامده و در سخنان مورخان يوناني هم چيزي كه مايه روشن كردن اين لقب باشد يافت نشد. سالها گذشت تا اين كه مشاهده آثار عتيقه ي ايران و مطالعه ي مصنفات دانشمندان آثار در آن باره براي من امكان پذيرفت از آن پس پرده برداشته شد و پيدايش يك كشف « علم الآثار» باستان شناسي ديگر شكوك را نيز از ميان برد و در نزد من ثابت شد كه مقصود از ذوالقرنين بي شك و ترديد فقط كوروش است وبس. بنابرين ديگر نيازي نيست كه شخص ديگري بجز وي تحقيق كنيم. آن كشف باستانشناسي « علم الآثار » مهم مجسمه ي سنگي كوروش به عينه است كه آن را ايستاده در جايگاهي دور از پايتخت قديم ايران , استخر , قريب پنجاه ميل بر كرانه ي نهر « مرغاب » يافته اند و جيمس موريه نخستين كس است كه از
وجود آن خبر داد آنگاه پس از سالها سير رابرت كيرپرتو به محل مجسمه رفته و آنرا مورد تفحص دقيق قرار داد و صورتي از مجسمه بامداد ترسيم و نشر كرد , و اين رسم در كتاب سياحت وي به ايران و گرجستان به طبع رسيده است و سپس القس فارستر به سال 1851 ميلادي در مجلد دوم كتاب خود در باره ي مجسمه سخن رانده و بدان بر نصوص تورات استدلال كرده و همچنين صورتي از مجسمه واضح تر از نخستين منتشر كرد و تا اين زمان هنوز خواندن خط ميخي كشف نشده بود ولي فقط ثابت شده بود كه مجسمه از سيروس يعني كوروش است نه ديگري. تحقيقات متاخرين بدان سان اين موضوع را تاييد كرد كه كمترين مجال شك باقي نگذاشت. سپس هنگامي كه نويشنده ي نامور فرانسوي ديولافوا كتاب خود در باره ي آثار قديم ايران تاليف كرد در آن كتاب صورتي از مجسمه كه عكس برداري شده بود انتشار داد و مردم آنرا به طور كامل شناختند. دانشمندان آثار باستانشاسي در قرن 19 ميلادي به حسن فني مجسمه اعتراف كردند و ديولافوا معتقد شد كه مجسمه مزبور نمونه ي بسيار گرانمايه اي از سنگتراشي فني قديم ايران است و گفت كه اين مجسمه يگانه نمونه ي فني آسيايي است كه به بهترين مجسمه هاي يوناني شباهت دارد و شگفت نيست اگر آن را در شمار مهمترين آثار باستاني ايران قرار دهيم. به همين سبب عده اي از دانشمندان آلماني فقط براي اين كه اين مجسمه زيبا را ببينند نه براي مقصود ديگري رنج سفر ايران را بر خود هموار كردند. مجسمه مزبور به بالاي انساني است و بر دو جانب وي دو بال مانند دو بال عقاب و بر سرش دو شاخ همچون شاخ قوچ است. دست راست وي دراز شده و بدان بسوي پيشاپيش اشاره مي كند و جامه ي وي عيناً همان جامه ي معمولي است كه در تصاوير شاهان بابل و ايران مي بينيم. اين مجسمه بي شبهه ثابت مي كند كه تصور « ذوالقرنين» در باره ي كوروش و بس پديد آمده است. در روياي دانيال آمده است كه قوچي را كه ديده است دو شاخ بر سرش بوده ولي مانند ديگر قوچها نيست بلكه يكي از دو شاخ پشت ديگري بوده است , همچنين نيز دوشاخ را در مجسمه مي بينيم. اما وجود دو بال به آنچه در سفر يشعياه آمده مطابقت مي كند ؛ « ادعو عقابا من الشرق , ادعو ذلك الرجل الذي ياتي من ارض بعيدة و يتم سائر مرضاتي – باب 46 آيه 11 » و به سبب اين بالها مجسمه به مرغ شهرت يافته و نهري كه در پايين وي روان است « مرغاب » ناميده مي شده يعني نهر طير و ما با اين
مقاله صورت مجسمه اي را القس فارستر در كتاب خود منتشر كرده نقل و ضميمه مي كنيم. اين تصوير روشن و جلي است بدانسان كه جزئيات مجسمه را به بيننده نشان مي دهد. اما كي اين مجسمه ساخته شده ؟ آيا به فرمان كوروش و در هنگام حيات او يا بفرمان يكي از جانشينان وي ؟ اظهار نظر قطعي در اين امر دشوار است. پايتخت عيلاميان و ايران شهر سوسان (شوش ) بوده كه اكنون اهواز نام دارد و اين شهر در جنوب ايران واقع است و پايتخت ماد يا ميديا شهر هگمتانه كه بعدها همدان تحريف كرده اند بوده است. شهر همدان هم اكنون به همين نام موجود است جز اين كه محل ان اندكي از جايگاه قديم تغيير يافته است هنگامي كه ارتخشثت ( آنكه عرب اردشير ناميد ) پس از داريوش به پادشاهي رسيد استخر را پايتخت قرار داد و آنرا با بنيان كاخها و ابنيه آبادان كرد. اين شهر تا آخرين شاهنشاه از خاندان هخامنشي « داريوش سوم » پايتخت كشور بود ولي پس از حمله ي اسكندر به سبب حريق ويران شد بدانسان كه هنگام كشور گشايي عرب , استخر قريه ي كوچكي بيش نبود. آنگاه نزديك استخر شهر شيراز را تأسيس كردند كه فاصله ي آن تا استخر 6 ميل است. ظاهراً مجسمه ي كوروش در روزگار شاهنشاهي اردشير هخامنشي بر پا شده است. چه مجسمه ي مزبور در ناحيه اي از استخر است و در اين ناحيه هيچ اثري از خرابه ها به جاي نمانده جز تختي از سنگ كه مجسمه ي مزبور بر بالاي آن برپاست. پس مي توانيم دريابيم كه مجسمه نيز از عصر اردشير هخامنشي است همچنان كه ديگر مباني استخر از آن زمان است. اگر اين راي ما درست باشد بالنتيجه همين راي نظريه ما را در باره ي اين كه كوروش ذوالقرنين و ذوالجناحين است نيز تاييد مي كند زيرا اين موضوع مي رساند كه اين لقب كوروش در آن عصر مشهور و مسلم بوده حتي ايشان پس از كوروش نيز آن را به ارث برده اند. و چون بر آن شدند كه در زمان اردشير مجسمه اي براي كوروش بسازند اين تصور آنها را بر تصوير وي بدين شكل وادار كرد.
تصور كوروش به ذوالقرنين و روايت اسفار مقدس يهودي:
در اينجا با يك مسئله اساسي روبرو مي شويم و آن اين است ؛ از مجسمه ثابت شد كه تصور ذوالقرنين نسبت به كوروش در نزد خاندان هخامنشي شيوع داشته است ولي اين تصور از كجا سرچشمه گرفته ؟ اگر روايات كتب مقدس يهودي را بپذيريم بايد
بگوييم كه مبداء حقيقي اين تصور روياي دانيال نبي و پيشگويي يشعياي نبي است. آيا اين راي را مي پذيريم ؟ به عقيده ي من معلوماتي كه در دسترس ما هست ما بر پذيرفتن اين راي وا مي دارد و كمترين چيزي كه شايسته است بپذيريم تسليم شدن به دو امر است ؛ نخست اين كه روياي دانيال نبي پس از فتح بابل شهرت يافته است , يعني گمان به اين كه چنين رويايي پديد امده است. آري آنچه از رويا متعلق به اسكندر مقدوني است در ان زمان در رويا نبوده است بلكه پس از آن زمان به آن ملحق شده است. دوم اينكه اين رويا و پيشگويي يشعياه دوم همچنان كه در كتاب عزرا آمد هاست به گوش كوروش رسيده و كوروش و درباريانش نه تنها آنرا پسنديده و نيكو شمرده اند بلكه به آن دو متمسك شده و تصوير دو شاخ و عقاب را شعار رسمي براي پادشاه اتخاذ كرده اند. از اين رو پس از آن به ذوالقرنين و ذوالجناحين توصيف مي شده است. يعني يك نوع وصف رسمي مخصوص به وي . و آنگاه براي او مجسمه اي تراشيده و اين دو صفت را براي او در مجسمه نمايان كرده اند و به عبارت ديگر كشف مجسمه آنچه را كه كتاب عزرا گفته بود تصديق كرده است و آن بدينسان است ؛ پيشگوييهاي انبياي يهود بر كوروش عرضه شد و وي آنها را مانند نصوص روحاني بر فضيلت و برگزيدگي خود پذيرفت. ممكن است گفته شو كه آيا روا نيست امر برعكس آنچه ذكر گرديده باشد؟ پس تصور ذوالقرنين و ذوالجناحين تصوري « يهودي » نيست بلكه توان گفت كه خود كوروش يا ايرانيان كساني هستند كه آنرا انديشيده اند و اين تصور ايراني را چون شهرت يافت , پس از آنكه كوروش بدان متصف شد مولفان كتب يهود اقتباس كردند و پيشگوييهاي خود را بر گرداگرد آن حكايت ساختند , پس قوچ ( قرنيم ) را در روياي دانيال ساختند و عقاب شرق را در كلام يشعياه تخيل كردند. باب فرضيه ها هميشه باز است و در اين گونه مباحث راي قطعي نمي توان داد وليكن هر فرضي ناچار بايد سند خارجي داشته باشد كه بدان استناد شود و در اين باده سندي يافت نشده است از اني رو بايد فقط براي القاي چنين شبهه روا داريم از شهادت كتب يهودي بطور قطعي صرف نظر كنيم. ولي علاوه بر اين از راه تفكر و تحقيق به نظر نمي رسد كه ساختمان اين تصور با ساختمان فكري ايرانيان سازگار باشد و شهادت داخلي آن با بلندترين آواز فرياد مي كند كه يك تصور يهودي خالص است , چه يهود هميشه از آغاز بعض حقايق و حوادث زندگي انسان را به قوچ يا بره تشبيه مي كرده اند از
قرباني اسحاق تا كفاره ي مسيح و از كتاب خلق تا مكاشفات يوحنا تمثيلات به قوچ يا بره يا بزغاله يكي پس از ديگري مشاهده مي كنيم. و برعكس در خيال ايراني هيچگونه تمثيلي به قوچ يافت نمي شود. كليت ادب اوستا از نظير اين گونه تصورات خالي است.
ذوالقرنين مذكور در قرآن و كوروش:
اكنون مي توانيم بگوييم كه مسئله ي لقب « ذوالقرنين » به طور قطع حل شده و جاي هيچگونه ترديدي باقي نمي ماند كه تصور ذوالقرنين تنها در باره ي كوروش بوده است و بس. و اگر از گواهي هاي صريح عهد عتيق هم صرف نظر كنيم , همان مجسمه ي كوروش به تنهايي كافي است كه يك گواه حسي آشكار بر صحت نظريه ي ما باشد. اينك آنچه باقي مانده اين است كه ببينيم آيا تفصيلي كه در قرآن آمده بر كوروش تطبيق مي شود يا نه؟
در ذيل خواهيم ديد كه مطابقت كامل دارد. آغاز اين گفتار خلاصه اي از آنچه در قرآن در شأن ذوالقرنين نزول كرده آورده ايم اينك بار ديگر بدانها رجوع مي كنيم:
1- انا مكنا له في الارض
نخستين چيزي كه قرآن در ذوالقرنين را بدان توصيف كرده قول خداي تعالي است كه « انا مكناله في الارض و آتياه من كل شيء سببا قرآن 18 / 84 » يعني ما سلطنت و پايداري در ملك را به وي بخشيديم و تمام وسائل و تجهيزاتي را كه براي تقويت فرمانروائي و تكميل فتوحات ضروري است جهت او آماده كرديم. و اسلوب قرآن بر اين جاري است كه در هر جا كاميابي شخصي و سلطنت او به خود خداوند مستقيماً نسبت داده مي شود , چنانچه در آيه ي مذكور مي بينيم , بدان امر عظيمي كه بر خلاف معهود و عادت واقع شده است اراده مي شود و از اين رو بخششي از جانب خدا و رحمتي خاص از سوي او شمرده مي شود چنانچه در سوره ي يوسف نيز مي بينيم كه مي فرمايد : « و كذلك مكنا ليوسف في الارض 12 / 56 » يعني يوسف را در سرزمين مصر متمكن قرار داديم. زيرا يوسف ( ع ) به طرز شگفت آور غير معهودي به فرمانروايي
مصر نائل آمده و از اين رو به خدا نسبت داده شده است تا آشكار شود كه اين تمكن از نعم مخصوص خدا بوده كه وي را از زندان بر فراز تخت شاهي نشانده است. و چون اسلوب است ناچار بايد چگونگي رسيدن ذوالقرنين به پادشاهي مانند يوسف در وضع غيرعادي باشد تا در شمار موهبت هاي خاص از جانب خدا به شمار رود و چون از اين لحاظ كوروش را مورد نظر قرار مي دهيم مي بينيم كه وي كاملاً با ذوالقرنين تصوير شده در قرآن مطابقت دارد. چه زندگي او از محيطي آغاز شده كه آنرا حوادث متحيرالعقول فراگرفته است به حدي كه در قالب افسانه ريخته شده است. او هنوز متولد نشده بود كه جد مادريش به ديده ي دشمني سفاك در او مي نگريست و در صدد قتل او بود اما مردمي كه مامور كشتن او بود داراي دلي پر از مهر او شد و بر او رقت آورد و او را از چنگال مرگ رهانيد , آنگاه وي در بيشه ها و دشتها و كوهها پرورش يافت و همچون شباني بيكاره و گمنام به سر برد , در چنين شرايطي ناگهان احوال دگرگونه شد و كوروش را به ميدان كوشش و كار در نهايت آمادگي براند تا بي مزاحمتي به تخت سلطنت مادها نيز برنشست. شكي نيست كه سير حوادث زندگاني عادي هرگز بدينسان نيست , اين كار براستي شگفت و نادر و يگانه است.
و آتيناه من كل شيء سبباً
آنگاه در قرآن آمده است « و آتيناه من كل شيء سببا » يعني تمام وسائل كار و پيروزي را بدو بخشيديم. ببين چگونه اين كلمات آيه با وقوع پادشاهي كوروش مطابق است ؟ جواني كه ديروز چوپان گمنامي بود امروز بر تخت پادشاهي نشسته و بي جنگ و زد و خورد تمام نيازمندي ها و وسائل كار را مالك شده است ! مورخين يوناني مي گويند كليه ي قبايل پارس با كمال ميل به فرمانبري او همراه شدند و در تاريخ براي نخستين بار كشور متحد پارس و ماد به ظهور آمد. آنگاه سپاهيان عظيمي براي وي فراهم آمد كه تا پيش از وي هيچ كشوري به چنان قدرت نظامي قائل نشده بود.
2- نخستين كار مهم غربي
آنگاه قرآن براي ذوالقرنين سه كار مهم غربي ذكر كرده است كه نخستين آنها به « مغرب الشمس » بود. و غرض آشكار از مغرب الشمس جهتي است كه مي بينيم خورشيد به سوي آن غروب مي كند يعني جهت غرب و معني آن مكان غروب خورشيد به حقيقت نيست زيرا چنين مكاني يافت نمي شود و ممكن هم نيست كه يافت شود و تمام لغات غرب و شرق را به مغرب خورشيد و مطلع آن تعبير مي كنند. اين مسأله در نهايت وضوح است و نيازي به بحث ندارد ولي مسئله بدين آشكاري از آنرو كه مفسرين حرص و ولعي به عجايب دارند به نظر آنان پيچيده آمده و توهم كرده اند كه ذوالقرنين به آن مكاني كه خورشيد به حقيقت فرو مي رود رسيده است و خلاصه اينكه كار مهم نخستين ذوالقرنين حركت به سوي غرب بوده و شكي نيست كه اين كار مهم , ليدي بوده است زيرا اگر ما از شمال ايران به سوي آسياي صغير حركت كنيم به سوي غرب شتافته ايم.
3- كار مهم شرقي:
دومين كار مهم ذوالقرنين حركت به مشرق خورشيد يعني به سمت شرق است. هرودوت و كتزياس هر دو اين كار مهم شرقي كوروش را پس از فتح ليدي و پيش از غلبه به بابل ذكر كرده و گفته اند سرپيچي برخي از قبائل صحرا نشين و وحشي او را به قيام بدين كار مهم برانگيخت و اين با آنچه در قرآن آمده « حتي اذا بلغ مطلع الشمس وجدها تطلع علي قوم لم نجعل لهم من دونها ستراً – قرآن 18 / 9 » مطابقت دارد. يعني وي چون به نهايت شرق رسيد ديد كه خورشيد برقومي مي تابد كه براي پوشيدن خود از گرماي آفتاب جامه اي ندارند. يعني آنان از قبيله هاي چادر نشين بوده اند كه در شهرها سكونت نمي كرده اند و براي خود خانه اي نمي ساخته اند.
قبايل چادرنشين شرقي:
اين قبايل چادرنشين كه بوده اند؟ برخي مطالبي كه مورخين يونان بدان تصريح كرده اند نشان مي دهد كه آنها قبايل بكتريا يعني بلخ بوده اند. اگر به نقشه بنگريم خواهيم ديد كه بلخ به مثابه ي شرق دور ايران است زيرا پس از آن زمين ارتفاع مي يابد و راه را مسدود مي سازد و ظاهراً چنين به نظر مي رسد كه قبايل گيدروسيا در مرزهاي شرقي به فساد و اخلال پرداخته بودند , پس كوروش از مستقر خود برخاست تا پيروزمندانه به بلخ رسيد. و مقصود از گيدروسيا شهرهايي است كه اكنون به مكران و بلوچستان موسومند.
4- كارهاي مهم شمالي سوم و سد يأجوج و مأجوج:
و ذوالقرنين هجوم سوم خود را به شهرهاي كوهستاني آغاز كرد. ناحيه اي كه از پشت كوههاي آن يأجوج و مأجوج مي تاختند و به غارتگري مي پرداختند. وي در آنجا سدي بنا كرد , اين كار مهم سوم او بود و بدينسان بدانجا رفت كه بحر خزر بر سمت راست او بود تا به كوههاي قفقاز به جايگاهي رسيد كه تنگنايي ميان دو كوه آن بود. قرآن اين خبر را اينچنين بيان مي كند: « حتي اذا بلغ بين السدين ؛ وجد من دونهما قوما لايكادون يفقهون قولا – قرآن 18 / 93 » يعني آنان مردمي كوهستاني و متوحش اند از مدنيت و عقل و فهم محروم شده اند. و مقصود از اين « سدين » تنگه ايست كه در كوههاي قفقاز و بر سمت راست قفقاز بحر خزر را مي بينيم كه راه جانب شرقي آنرا مسدود مي كند و بر سمت چپ درياي سياه است كه طريق جانب غربي آن را مسدود مي بندد. در وسط سلسله كوههاي بلندي را مي بينيم كه به منزله ي ديواري طبيعي مي باشد. بدين سبب براي مهاجمين از جانب شمال هيچ منفذي نيست به جز تنگه ي وسط اين كوهها كه مهاجمين از آن مي گذشتند و به غارت بلاد واقع در پشت اين كوهها مي پرداختند. كوروش در اين تنگه سدي آهنين بنا نهاد و با آن سد راه غارتگران را بست. و نه تنها مردم قفقاز بواسطه ي اين سد ايمن شدند بلكه اين سد براي امنيت كليه كشورهاي آسياي غربي به منزله ي دژ مستحكم و دروازه ي مقفل استواري به شمار مي رفت. اما قومي را كه ذوالقرنين در آنجا ديد كه خالي از خرد بودند محتمل
است همان اقوامي باشند كه يونانيان آنان را به نام « كولشي» خوانده اند و در سنگ نوشته ي داريوش « كوشيا » ناميده شده اند. اينها تهاجمات يأجوج و مأجوج را به كوروش شكايت كردند و چون از حضارت دور بودند قرآن آنان را بدينسان وصف كرده است : « لا يكادون يفقهون قولا » يعني زبان نمي فهميدند.
بنا بر آنچه گذشت , شخصيت كوروش كبير با پادشاهي كه قرآن تحت عنوان « ذوالقرنين» از او نام برده است مطابقت كامل دارد.
منبع: www.iranvij.persianblog.com
*نوروز باستانی بر همگان مبارک باد*
نوروز
نوروز جشن بازگشت به زندگي، دو اسطوره به پشتوانه دارد: اسطوره جشميد و اسطوره سياوش 1-1- اسطوره جمشيد پيوند تنگاتنگ جمشيد و خورشيد و جشميد و نوروز در بنيانگذاري نوروز 1-1-1- بروايات فردوسي
سر سال نو هرمز فرودين بر آسوده از رنج تن، دل زكين
به جمشيد بر گوهر افشاندند مر آن روز را روز نو خواندند
چنين روز فرخ از آن روزگار بمانده از آن خسروان يادگار بيروني ( 1) : جمشيد بر سرير زرتشت و چون پرتو آفتاب بر تخت او تابيد چهره جشميد چون خورشيد مي درخشيد.مردم در آن روز دو خورشيد ديدند و آن را روز نو خواندند و جشن گرفتند. بيروني ( 2) : مي گويند فرخنده ترين ساعات نوروز ساعت اي متعلق به خورشيد است و بامداد اين روز سپيده دم تا حدود امكان به افق نزديك است و با نگاه كردن به سپيده دم مردم بدان تبرك مي جويند زيرا كه نام آن روز اورمزد است و آن نام خدا، آفريدگار، سازنده و پرورنده جهان و مردم است او كه همت و احساسش قابل توصيف نيست
نوروز نامه : سبب نام نهادن نوروز آن بوده است كه افتاب را دو دور است و يكي آنكه سيصد و شصت و پنج روز و ربعي از شبانه روز به اول دقيقه حمل باز آيد ليك در سال بعد بدين دقيقه نيامد و چون جمشيد آن روز را درك كرد و به احتساب آورد نوروز نام نهادند و جشن گرفتند. 1-1-2- پشتوانه زبانشناسي: جشميد و خورشيد هر دو با پسوند (شيد) به معناي ( درخشان ) از اوستايي xsaetaخشئته تركيب شده اند. نام اصلي جمشيد: yimaجم در اوستا و yamaدر ريگ وداست. همين نام اصلي خورشيد xwarخور هور در اوستا و sur/swarدر وداست در منابع كهن تاریخی و بسياري ازمنابع جديد جمشيد را به نام جم مي خوانند و لقبش را شيد ذكر كرده اند.
سبب آنكه هر كجا مي رفت چون خورشيد مي درخشيد و نور از او ساطع مي شد جمشيد اسمش جم بود و به سبب زيباييش و بدو لقب جمشيد دادند چون شيد به معني فروغ و درخشان است ( طبري) جم پسر و يونگهان ( ويونگهنه / ويوهونت اوستايي ) است كه معادل ويوسونت vivasvantمتون و دايي خداي خورشيد است و در ادبيات پس از ودا نيز نام عام خورشيد است. رابطه جمشيد و ميترا كه هر دو با روشني در ارتباط اند و داراي رمه خوب و چرا گاه هاي فراخند نيز شناخته شده است. 1-1-3- پشتوانه تاريخي : نظريه جلوس داريوش در تخت جمشيد در بامداد نوروز در سالي كه هنگام جلوس او حلول خورشيد به برج حمل به ساعت 6 بامداد روي داده است.
و در آن ساعت شاه بر تخت مي نشست و بار عام مي داد و نور خورشيد ازمنفذي بر تخت اومي تابيد. نظريه نسبت دادن بناي شهر استخر به جمشيد همراه با نقوش و ديوار نگاره هايي كه شاه هخامنشي را بر تخت در حال حمل او توسط اقوام تابع گوناگون نشان دهد. فارسنامه ابن بلخي : جمشيد بفرمود تا جمله ملوك و اصحاب جهان به استخر حاضر شوند و جشن گرفت و آن ساعت خورشيد به اعتدال ربيعي رسيده بود. نظريه نجومي:تخت جمشيد با محاسبات رياضي ، فيزيكي و ستاره شناسي بسيار دقيقي بنيانگذاري شده است. احتمال مي رود كه نقش شير و گاو و پلكان آپادانا نمادي از برج اسد و برج ثور باشند و اين هر دو ماه ( ارديبهشت و مرداد ) در بنا و وضع جغرافيايي آن نقشي داشته باشند ؟ 1-2- پيوند جمشيد با نوروز در بازگشت به زندگي و گسترش زمين بيروني از قول زادويه : اهر من بركت را از آب و گياه گرفته بود و باد را از وزيدن باز داشته بود و درختان خشك شدند و دنيا نزديك به نابودي بود پس جم به امر خداوند به قصد منزل اهر من و پيروان او رفت و دير گاهي آنجا بماند و چون برگشت جهان به حالت فراواني و باروري و مردم به اعتدال رسيدند.
در آن روز كه جم برگشت مانند آفتاب طالع شد و نور از او مي تابيد و مردم از طلوع دو آفتاب در يك روز در شگفت شدند و آن روز را نوروز خواندند و جشن گرفتند و چون چوب هاي خشك سبز شدند مردم به يمن اين نعمت در هر ظرفي و ظشتي جو كاشتند و سپس اين رسم ميان ايرانيان پايدار ماند. متون پهلوي: جمشيد به دو زخ رفت و مدتي آنجا بماند و پيمان را كه اهر من ربوده بود از او بگرفت و به زمين بارگرداند. بيروني: چون در عهد جم هيچ جانوري نمرد، زيرا خداوند به پاداش خدماتي كه جمشيد كرد مردم او را از پيري، بيماري، درد و غم رهايي بخشيده بود. در نتيجه جانوران و مردمان چنان رو به فزوني نهادند كه فراخناي زمين با همه پهناي آن تنگ شد. آن وقت جشميد به امر خداوند زمين را در سه بار سه برابر كرد پس جمشيد به مردمان دستور داد در اين روز غسل كنند تا از گناهان پاك شوند. روايت بيروني بازتاب روايت و نديداد است كه جم به كمك دو ابزار زرين كه خداوند بدو داده بود زمين را گسترش مي دهد – در فروردين پشت نيز در برابر خشكي چراگاه ها از فروهر جم استمداد مي شود. 1-3- بازگشت به زندگي : پيوند نوروز با سياوش و كيخسرو 1-3-1- اسطوره سياوش : سياوش قهرمان صلح دوستي، پاكدامني، دلاوري ايرانيان و نماد اعتدال ( و مخالف افراط ) به دست دشمنان ايران و ناجوانمردانه كشته مي شود از خون اوگياهي مي رويد كه هميشه زنده است و پسرش كيخسرو به ايران باز مي گردد.
كيخسر پادشاه آرماني ايران اسطوره صلح، نظم و داد را برقرار مي كند و به آشفتگي دوران كاووس پايان مي دهد ضمنا" كيخسرو از جاودان هاست. مي توان بازگشت او را به ايران، مثل بازگشت سياووش به زندگي تلقي كرد. 1-3-2- روايات اسلامي ، بيروني : خداي گياهان در اين روز زنده مي شود. گويند در بامداد نوروز بر كوه بوشيخ شخصي خاموش كه دسته اي از گياهان خوشبو در دست دارد ساعتي آشكار مي شود و بعد تا سال ديگر همان زمان ناپديد مي گردد. ترشخي ( تاريخ بخارا ) : بناي ارك را به سياووش نسبت مي دهند و محل گور او را در دروازه غوران بخارا كه مكاني عزيز و محترم است مي دانند وهر سال در نخستين روز نوروز پيش از آفتاب يك خروس مي كشند و به روايت ديگر مغان بر مرگ او سرود سوگواري مي خوانند. 1-3-3- مقايسه شود با اسطوره بين النهرين اكيتو akituيا كشته شدن خداي دموزي / تموز و باز گشت او به زمين در بهار و ازدواج او با الهه بار وري و تجديد حيات طبيعت.
همان گونه جشن بابلي زگموك zagmukو بازگشت مردودك پس از اسارت در زير زمين و جشن بهاري و آيين تجديد ميثاق پادشاه با مردوك و كاهنان آن. جشن بهاري بابلي ها دوازده روز دوام داشت و در آن مدت پيكر بت ها از معبدهاي هر شهر به خارج برده مي شد و بعد از اين همراه با پيكر مردوك به پرستشگاه بابل آورده مي شد. در آنجا شاه شركت مي كرد و حلقه شاهي و شمشير خود را به كاهن مي داد و در مقابل پيكر مردوك توبه مي كرد و سوگند مي خورد و با اين تشريفات مردوك كه در جهان زيرين اسير بود آزاد مي شد. 1-3-4- احتمال مي رود كه آريايي ها كه جشن سال نوشان به سبك هند و اروپايي ها در آغاز پاييز بود، متاثر از جشن هاي بهاري مردم بين النهرين و مردم بومي فلات ايران باشد. شك نيست كه مردم بومي فلات ايران پيش از آمدن آريايي جشن بهاري را همانند مردم بين النهرين برگزار مي كردند و در ميان ايرانيان پيش از گرويدن به دين زردشت تلفيقي از عقايد بوميان فلات و آيين پرستش نياكان يا فروشي ها ايجاد شده بود.
نوروز ظاهرا" جشن غير زردشتي است و زردشتيان باستان بيشتر به جشن هاي ديني خود پايبند بودند. اما محبوبيت نوروز در ميان ايرانيان باعث شد كه زردشت نوروز را بپذيرد و آن را به عنوان جشن آفرينش برگزار كند بازگشت فروشي ها را نيز مي توان نوعي بازگشت به زندگي يا بازگشت به سوي زندگان تعبير كرد. فروشي ها ارواح پاك نياكان اند كه پيش از سال نو، به ديدن وطن، خانه، فرزندان و نوادگان خود مي آيند. نام ماه فروردين نيز از همه نام فروشي = فرورتي گرفته شده است. آيين رفتن بر مزار گذشتگان پيش از نوروز و افروختن چراغ يا شمع براي آن است كه فروهر ها راه خانه وكاشانه خود را در روشنايي به آساني بيابند و تميز كردن خانه نيز در اصل براي خوشامد گويي به اين بازديدكنندگان آن جهاني است. 2- نوروز و آفرينش و جشن توزيع بخت: 2-1- طبق نظريه اي آفرينش جهان در نوروز صورت گرفته است ( نظريه ديگر آن را در مهرگان مي داند ) . بيروني : آفرينش جهان در ششمين روز نوروز به كمال رسيد و در اين روز خداوند از آفرينش بياسود. روز اول نوروز به نام خداوند ( هرمزد ) و روز ششم به نام خرداد ( امشاسپند ) است در بيشتر روايات آسمان، زمين ، خورشيد و ستارگان قبلا" آفرينده شده بودند.
آفرينش زمان در نوروز بود خداوند به خورشيد در آن زمان كه در برج حمل بود حركت بخشيد و از آنجا زمان آغاز شد و مردم نوروز را جشن گرفتند . در بعضي روايات آفرينش انسان نيز در نوروز بود پس نوروز جشن تولد انسان نيز مي تواند باشد. بيروني: نخستين روز از فروردني ماه را از اين جهت نوروز نام نهادند زيرا پيشاني سال نوست و به اعتقاد پارسيان نخستين روزي است از گشتن زمان. در اين روز خوشبختي را براي ساكنان زمين توزيع مي كنند و از اين رو ايرانيان آن را روز اميد مي خوانند. نوروز نامه : در آغاز آفرينش حركت خورشيد در بامداد نخستين روز فروردين از نخستين درجه برج حمل آغاز شد. پس آفتاب از سه حمل بفت و آسمان او را گردانيد و شب و روز پديدار گشت و از آن آغازي شد بر تاريخ جهان 2-2- نوروز بزرگ بيروني : دانشمندان ايران گويند كه در نوروز ساعتي است كه در آن سپهر پيروز روان ها را براي ايجاد آفرينش به جنبش در آورد. اين روز كه روز خرداد است نوروز بزرگ نام دارد و در ميان ايرانيان جشني با اهميت است. گويند كه خدا در اين روز آفرينش همه آفريدگار را به پايان رسانيد. در اين روز او ستره مشتري را آفريد و فرخنده ترين ساعات متعلق به مشتري است. اما آخرين عمل آفرينش اورمزد اعتقاد زردشتيان، آفرينش انسان است و اگر آفرينش ستاره مشتري بعدا" بدان اضافه شده بدين دليل است كه ستاره مشتري هم نام اورمزد است.
در نوروز بزرگ ( يا روز خرداد ماه فروردين ) است كه طبق متون پهلوي بيشتر رويدادهاي مهم جهان در گذشته و آينده در اين روز اتفاق افتد ، از جمله : تولد زردشت، گسترش دين، پيام اومزد به زردشت، پذيرش گشتاسپ دين زردشت، تولد و عروج كيخسرو، روزي كه سام نريمان اژي دهاك را بكشد و چندي به عنوان پادشاه هفت كشور بر تخت نشيند و چون كيخسرو ظهور كند آن را بدو واگذار كند، و در آن مدت سوشيانس موبد موبدان او گردد پس تن گشتاسپ شاه زنده گردد و كيخسرو و فرمانروايي را بدو واگذر كند و سوشيانش مقام خود را به پدرش زردشت دهد. در اين روز است كه اورمزد خدا رستاخيز تن پسين كند و جهان از مرگ و رنج و بدي برهد و اهرمن سركوب گردد. 2-3- از نظر آفرينش بايد نقش امشاسپندان را در كمك به اورمزد يادآور شد چه غير از اورمزد كه نگهبان انسان است هر كدا از امشاسپندان نگهبان يكي از آفريدگان اند : بهمن / و هوني ، نگهبان حيوان " ارديبشهت " نگهبان آتش " اسپندارمز / اسفند " نگهبان مزني " خرداد " نگهبان آب " و امرداد " نگهبان گياه " .و شهريور " نگهبان فلزات " در رابطه با نوروز بايد به ويژه نقش سه امشاسپند مونث اسپندارمز، خرداد و امرداد را ذكر كرد چه اين سه هر زايا هستند و در بارش باران ،زايش زمين و رويش گياه نقش برجسته اي دارند كه اين هر سه زايش در سايه مهر و عطوفت آنها صورت مي گيرد. 2-4- نوروز ساسانيان : نوروز خسرواني درباره نوروز خسرواني اطلاعات بيشتري از روايات اسلامي داريم .
بارعام شاه در شش روز نخست نوروز كه هر روز به طبقه اي اختصاص داشت.يك روز براي دهقانان ( خرده مالكين) يك روز براي اشراف ( تيول داران ) سپاهيان، روحانيان و مردم عادي در روزهاي بعدي مي آمدند و روز ششم ويژه شاه و خاصان او بود. در روزهايي نخستين شاه هديه مي داد و در روز ششم هديه ها را مي پذيرفت. بيست روز به نوروز مانده دوازده ( به روايتي هفت ) ستون از خشت خام در حياط نصب مي كردند و در آن دانه هاي هفت نوع غله : گندم ، جو، برنج، ارزن ، لوبيا، نخود، عدس را مي كاشتند محصول را در روز ششم با سرود خواني و موسيقي جمع مي كردند و كف بر تالار مي پاشيدند و ستون ها را تا روز مهر ( شانزدهم ) نگه مي داشتند و براي وضع كشت و كار سال در پيش تفال مي زدند. در ماخذ رسم آوردن هفت سين يا چيني هاي حامل نقل و شكر يا هفت دانه غله نيز باد شده است . اما شايد جالب ترين آيين ( تبريك گويي نوروزي ) بود كه به روايتي در روز نخست و به روايتي در روز ششم انجام مي گرفت. شخص تبريك گو خوشقدم و نامش خجسته بود.
او در تبريكش از سوي دو نفر ( فرخنده نيك بخت ) مي آمد و به سوي دو ( پر بركت ) مي رفت با خود سال نو مي آورد و براي شاه تندرستي و خوشبختي آرزو مي كرد. به احتمال بسيار اين آيين نمادين بود و دو نفر فرخنده پي يا فرخنده نيك بخت جلوه هاي دو امشاسپند خرداد و امردادند خرداد نماد تندرستي و امرداد نماد ناميرايي و جاودانگي است. دو پر بركت آب و گياه اند كه نماد باروري و فراواني اين دو امشاسپندند. پس تبريك گو براي طرف در سال نو تندرستي و جاودانگي و براي سرزمينش بركت و باروري طلب مي كند و همه اينها را همراه با پيروزي هديه مي آورد( طرف مي تواند شاه بزرگ خاندان باشد ) اين پيام پنهاني نوروز هنوز بازتابش در آيين هاي مردمي برپاست . هنوز بسياري از ايرانيان مي خواهند نخستين كسي كه به خانه و كاشانه شان گام مي گذارد به نام تندرستي و خوشبختي بيابد. همان گونه نيز پيام آفرينش نوروز در سبز كردن دانه هاي غلات جلوه مي كند. انسان با سبز كردن هر دانه و رويش آن به ويژه دانه اي كه نقش تعذيه دارد در كار آفرينش سهم كوچكي ايفا مي كند و همان گونه نيز در نو كردن خود، جامه و خانه و اطرافيانش در نو شدن و تجديد حيات نوروزي شركت دارد. بدين سان آيين هاي نوروزي آينه تمام نماي جشن نوروز در تجديد حيات بازگشت به زندگي، آفرينش و توزيع بخت اند و همان گونه كه خداوند در تجديد حيات طبيعت به آفريدگان و بندگان خود بركت و بخت مي بخشد، مردمان نيز در رسم عيدي دادن و مرحمت و لطف به ديگران در اين امر خدايي شركت مي كنند.
مراسم آب پاشان، آوردن آب از چشمه سارها و آسياب ها براي سفره نوروزي و سبز كردن غلات همه به نوعي با اسطوره پيوند مي خورند. وقتي ما از بطن دانه كوچكي گياهي مي رويانيم به آفرينش كمك مي كنيم و يا در واقع چيزي مي آفرينيم. 3- نوروز تجلي فرهنگ مدني : وقتي ما به روايات دانشمندان سده هاي اوليه اسلامي نظر مي كنيم مي بينيم بيشتر بنيادهاي جامه و فرهنگ شهر نشيني در نوروز بنا نهاده شده و قهرمان و پديد آورنده اين فرهنگ مدني جمشيد بوده است ( يا در بيشتر موارد جمشيد بوده است ) دامداري : جمشيد رام كننده حيوانات و به ويژه اسب بود ( بيروني ... ) كشاورزي و آبياري : جمشيد چاه و قنات حفر كرد و به آباداني زمين پرداخت ( ثعالبي ) و كاشف نيشكر بود و در نوروز دستور داد شكر بسازند و سپس مرسوم شد كه مردم در نوروز به هم شكر هديه بدهند ( بيروني ) وامروز شيريني و نقل و غيره ) معماري : جمشيد دستور داد كوهها و صخره ها را ببرند و از مرمر و سنگ و گچ كاخ بسازند ( طبري ، بيروني ) همچنين فلزات و زر وسيم و گوهر استخراج كرد.
بهداشت: جمشيد گرمابه ساخت و به مردم گفت درنوروز خود را با آب بشويند تا آلودگي ها و گناهان از آنها پاك شود ( بيروني و ماخذ ديگر ) داد و ستد : جشميد اوزان و اندازه ها را وضع كرد و مردم از آن سود جستند. نساجي و خياطي: جمشيد نخ، ابريشم و پشم و بافتن پارچه و دوختن پوشاك را به مردم آموخت ( بيروني ، طبري ) پزشكي و درمان : دارو ساخت وبيماري ها را درمان كرد. گروه بندي مردم نسبت به حرفه جمشيد مردم را به چهار طبقه جنگاوران، ديناوران ، كشاورزان و پيشه وران بخش كرد. صنايع و معادن : جمشيد آتش را كشف كرد ( مسعودي ) فلزات را استخراج كرد و آهن الات ساخت ( بيروني ) زر و سيم ذوب نمود تختي از زر و سيم ساخت و بر آن گوهر نشاند ( فردوسي ) گردونه اي از بلور / شيشه ( به روايتي از عاج ) ساخت و با آن پرواز كرد( بيروني ، طبري) و يك روزه از دماوند به بابل رسيد ( اين شايد اوج صنعتگري و فن آوري در ذهن بشر اسطوره اي بود ) سلاح زره و زين افزار ساخت ( طبري ) روزي كه سوار بر گردونه بلور ( با تخت زر ) پرواز كرد و از دماوند به بابل رفت روز هرمز از ماه فروردين بود. همچنين جمشيد جامي ساخت كه در آن مي توانست همه عالم را ببينند و به جام جم در ادبيات فارسي معروف شد.
شهر سازي: جشميد چندين شهر ساخت. و شهر تيسفون كه بزرگترين شهر از هفت شهر مداين است او بنا نهاد ( حمزه اصفهاني ) استخر را ني به روايتي جمشيد و به روايتي تهمورث ساخت ( ابن بلخي ) جمشيد پلي بردجله ساخت كه تا روزگار اسكندر بر جاي بود و اسكندر آن را ويران كرد. كشتيراني: كشتي ساخت و بر آب انداخت و از كشور به كشوري رفت ( فردوسي ) نجوم و ستاره شناسي و شناخت زمين و آسمان ( ابن نديم نقل از ابوسهل نوبختي ) عدالت و دادگستري : جمشيد به داد نشست و اين سنت تا زمان شاهان ساساني تداوم پيدا كرد و طبق گفته نظام الملك، نويسنده سياست نامه شاهان ساساني در نوروز به عدالت مي پرداختند. و نخست از شاكيان خود شروع مي كردند و قاضي القضات موبد موبدان بود. بدون شك جامه مدني بدون دادگستري خوب پايگاهي ندارد. خط و نويسندگي : جمشيد لوحه ها و كتيبه ها نوشت و به اطراف فرستاده ، بيشتر ماخذ اين مطلب را تاييد كرده اند كه كشف خط به وسيله جمشيد و در نوروز بود. و در واقع اين كشف بنياد تاريخ و فرهنگ تاريخي بشر است ( بيروني ، فردوسي ، ابن نديم و غيره ...) و روزي كه جمشيد خط نوشت و به مرده مژده داد كه روش او خداي را خوش آمده و به پاداش كارهايش، گرما، سرما، پيري و رشك را از مردمان دور مي كند، روز ششم فروردين ماه بود. ثعالبي: جم فرمانرواي هفت اقليم، زمين را آبادان كرد، آفريدگان را ايمني بخشيد و داد بگسترد ( اقتصاد ، امنيت، و داد سه ركن جامع مدني ) ابن مسكويه : چهار خاتم ساخت چهار حرفه براي جلو داران جنگ بر آن نوشت ( نرمي ) براي خراج گيران نوشت ( آباداني ) و براي بريدان ( تيز روي ) و براي دادگاهها داد. مي توان گفت نوروز علاوه بر جشن طبيعت، جشن آفرينش ، جشن پيروزي نور بر ظلمت، جشن گسترش بنيادها و عناصر مدنيت بود.
در واقع نوروز جشن دوران طلايي ايران اسطوره اي است كه در آن نه گرما بود نه سرما، نه بيماري نه رشك و نه مرگ. حال ببينيم از ديدگاه تاريخي اين بنيادها و عناصر جامعه مدني را كجا مي توان يافت. آيا تخت جشميد مي تواند بعضي از اين جنبه ها را نشان دهد البته در چارچوب تاريخ و نه در چارچوب اسطوره . نوروز و تخت جمشيد : اگر چه نام نوروز در آثار مكتوب هخامنشيان نيامده اما وجود بناي تخت جشميد بهترين بيان آيين هاي نوروزي يا جشن بهاري است .
تخت جمشيد نه پايتخت امپراطوري بزرگ هخامنشي مي توانست باشد و نه محل اقامت دائمي شاه و درباريان او. براي چنين مقصودي تخت جمشيد بسيار كوچك است. تخت جمشيد پايتخت تشريفاتي و آييني هخامنشيان بود كه در آن جشن هاي نوروز و مهرگان با شكوه هر چه بيشتر برگزار مي شد و نمايندگان ملت هاي پيرو ( بيشترين دنياي متمدن آن روز ) كه از مرز سيحون تا حبشه و ليبي در آفريقا و از شبه قاره هند تا مرز دانوب و كناره بسفر در اروپا را تشكيل مي دادند شركت داشتند و به همين منظور اين بزرگترين و با شكوه ترين بنايي كه تا آن روز بر روي زمين ساخته شده بود و شايد نماد بهشت آرماني مردم كهن اين سرزمين بود بنيادگذاري شد. ستون هاي به شكل درخت تراشيده، نقوش سرو و نيلوفر آبي و گل كه هر جا پراكنده اند نمايش رويش بهاري است، همان طور كه زنده ياد مهرداد بهار آن را ( باغي مقدس با درختان سنگي ) خوانده است.
آيا معماري شگفت انگيز تخت جشميد كه حتي امروز بيننده را به حيرت مي اندازد اين ستون هاي سر به آسمان افراشته سر ستون هاي اعجاب انگيز، نقش هاي كنده بر سنگ از انسان ها با پوشاك ها وسلاح هاي گوناگون و اين نقش حيوانات با آن همه نيرو و قدرت افزون بر آنچه كه از تزيينات و سكه ها و مهرها وظروف هخامنشي پيدا شده دلالت بر پيشرفت هنر و صنعت و فن آوري آن زمان نمي كند؟ آيا نقشه پلكان ها، آبروها، فاضلاب و كل مجموعه تخت جشميد يك نمايش از فرهنگ شهر نشيني پيشرفته نيست؟ اگر بناي تخت جمشيد بر حساب نجومي قرار گرفته باشد پيشرفت مردم آن دوران را در رياضي و حساب هاي ستاره شناسي نيز مي رساند. به طور كلي مي توان گفت كه جامه اسطوره اي جمشيد، لااقل از نظر مادي، در بناي تخت جشميد هخامنشي بازتاب و تبلور يافته است.
اما از نظر فرهنگي نيز خط هاي مختلف نگاشته شده بر سينه سنگ و يا بر دل لوحه هاي گل نشان مي دهد كه در آن جامعه قانوني بوده و شاه فرمانرواي آن خدايي بزرگ را مي پرستيده و مردم را به راستي تشويق مي كرده و از دروغ پرهيز مي داده است. و خود نيز چنين وانمود مي كرده كه طرفدار راستي و عدل و داد است. در آن جامعه همچنين هر كس به قدركار، مهارت و زحمت خود در ساخت ونگهداشتن اين بنا مزد و پاداش مي گرفته است. مرد، زن و كودك هر كس كاري مي كرده طبق مزد دريافت مي كرده است. احتمالا" در اين جشن هاست كه داريوش پيمان خود را با خداوند و مردم تجديد مي كند. زيرا باور داشت يا مي نمود كه باور دارد كه شاهي را فقط اهور مزدا خداي بزرگ به او عطا كرده و همچنين فرمانروايي ايران ( پارس) را، ايران زيبا دارنده مردم خوب و اسبان خوب (اين كشور پارس، دارنده اسبان خوب ومردم خوب ) و در همين مراسم بود كه او از خداوند مي خواست اين سرزمين را از سه چيز نگهدارد: سپاه دشمن hainaسال بد dusyaraو دروغ draugaاين دعايي است كه داريوش در كتيبه خود بر ديوار جنوبي صفه تخت جشميد به خط ميخي و زبان فارسي باستان ( يعني كهن ترين نمونه زبان فارسي ) براي آيندگان به يادگار گذاشته است.
شايد اين دعا را در مراسم جشن نوروز ، در برابر صف نگهبانان پارسي و اشرافيان و بزرگان پارسي و مادي ونمايندگان ديگر ملت هاي تابع مي خواند: Auramazdapatuv imam dahyaum haca hainaya haca dusyara, haca drauga. صف سربازان پارسي و شوشي نيزه و سپر به دست كه در حالت خبردار ايستاده اند، صف بزرگان و پارسي و مادي كه از پلكان قصر بالا مي روند و با يكديگر در حال صحبت و تعارف هستند و صف نمايندگان اقوام تابع هخامنشي كه با دستاوردهاي بومي، كشاورزي، صنعتي و هنري خود هدايايي براي جشن مي آورند نمايش شكوهمندي از اين جشن بزرگ است. اين جشن ، دعا و نيايش به خداي بزرگ بود براي درخواست بركت، صلح و آرامش ، اين جشن به روي همه مردم و همه ملت هايي كه از هخامنشيان پيروي مي كردند باز بود و همه در آن شركت مي كردند تا از بركت او بهره مند شوند. درتخت جمشيد دعايي است تجسم يافته به زبان سنگ، سرودي است در نيايش به خداي بزرگ كه زمين، آسمان، مردم و شادي را آفريده تا به اين سرزمين زيبا و دارنده مردم خوب بركت و افزوني بخشد، آن را در صلح و آرامش بپايد و از پليدي و آشوب كه زاده دروغ اند نگهدارد.
جشنهای فروردین ماه

یكم فروردین (اورمزدروز/ 21 مارس) روز جشن بزرگ نوروز در اعتدال بهاری و آغاز فصل بهار؛ نوروز و آغاز سال نو، مناسبتهای جداگانهای هستند كه امروزه با یكدیگر همزمان هستند. نمونههای دیگری از زمانهای گوناگونِ آغاز سال نو، در گاهشماریهای ایران باستان و نیز در تقویمهای محلی ایران امروز، وجود دارد.. در سُـغـد باستان (و امروزه در میان ارمنیان) از نوروز با نام «نوسَـرْد/ نَـوَسَـرد/ نوسَـرِد» یاد میشده است كه معنای «سال نو» را میدهد. (در اوستایی «سَـرِذَه» به معنای سال خورشیدی). در بدخشان با نام «شگونبهار»، در «شُـغنان» (در تاجیكستان در كرانة رود «پنج») بنام «خِـدِر ایام» (بزرگترین روزها) و در بابِل باستان و در نخستین روز ماه «نیسان» بنام جشن «اَكـیتو» (سومری «زَگْموك») شناخته میشده است. با شكوهترین مراسم نوروزی، امروزه با نامهای «سِـیرلاله (جشن گل لاله)/ جَـندَه بالا (بالا كردن درفش)» در شهر مزارشریف افغانستان (آریـانـای باستان) و در نزدیكی بلخ كهن، همراه با برافراشتن درفشی برگرفته از درفش كاویانی ایران، برگزار میشود كه پیش از این، در باره آن سخن رفته است. آیینهای پیش از فرا رسیدن نوروز نیز فراوان و پراهمیت هستندششم فروردین (خردادروز/ 26 مارس) روز «امید»، روز «اسپیدا نوشت» یا روز «نوروز بزرگ» (این نام جدیدتر است). از روزهای خجستة ایرانیان، همراه با شادی و آبپاشی، و آغاز سال نو در تقویم سُـغدی و خوارزمی. در متن پـهلوی «ماهِ فـروردین، روزِ خـرداد» رویدادهای بسیاری به این روز منسوب شده است؛ از جـمله: پیـداییِ كیومـرث و هـوشنگ، روییدن مشی و مشیانه، تیـرانـدازی آرش شیواتیر، غلبة سام نریمان بر اژدهاك، پیداییِ دوبارة شاهكیخسرو (از جاودانان در باورهای ایرانی) و همپُرسگی زرتشت با اهورامزدا. در برخی منابع، یكی از چند روایت زادروز زرتشت به این هنگام منسوب است. نام «روز امید» بخاطر انتظار پیداییِ دوبارة كیخسرو و دیگر جاودانان و نجاتبخشان (سوشیانتها)، به این روز داده شده است. همچنین نام «اسپیدا نوشت»، از آیین نامهنویسی در این روز گرفته شده است كه آگاهی بیشتری از آن در دست نیست. گمان میرود با پیامهای شادباش نوروزی در پیوند باشد.
دهم فروردین (آبانروز/ 30 مارس) نخستین آبانروز سال و به روایت «برهان قاطع» انجام جشنی به همین نام، همراه با آبپاشی و انتظار بارش باران.سیزدهم فروردین (تیشتَرروز/ 2 آوریل) روز «سیزدهبدر»، نخستین تیشترروز سال و آغاز كشاورزی در نیمسال دوم زراعی. آیین نخستین روز كشتوكار با گردآمدن در زمین زراعی و آرزوی بارش باران. در سیستان در این روز به زیارت نیایشگاه «خواجه غلطان» در بالای كوه «خواجه» (اوشیدم) و در میانة دریاچة «هامون» میروند. (در باره سیزدهبدر، نوشتار ویژهای منتشر خواهد شد)
هفدهم فروردین (سروشروز/ 6 آوریل) هنگام جشن «سروشگان» یا جشن «هفدهروز» در ستایش «سْـرَئوشَـه/ سروش»، ایزد پیامآور خداوند و نگاهبان «بیداری»؛ روز گرامیداشت «خروس» و به ویژه خروس سپید كه از گرامیترین جانوران در نزد ایرانیان بشمار میرفته و به سبب بانگ بامدادی، نماد سروش دانسته میشده است.
یکی از آن ها کتاب دو قرن سکوت عبدالحسین زیرین کوب هست که فوق العاده است.
لینک دانلود کتاب دو قرن سکوت:
*این نوشته به هیچ وجه در بر دارنده ی پیام سیاسی نیست تنها درد و دل است*
کوروش هخامنشی که بود و چه کرد؟
اکثر ایرانی های عاشق وطن کمابیش جواب این سوال را می دانند.اگر بخواهید به نوشته هایی که در مورد کوروش هخامنشی در کتاب های تاریخ دوران تحصیل مدرسه مان آمده اند تاملی کنیم چیزی جز افسوس در بر ندارد سه جلد کتاب تاریخ در دوران ابتدایی و سه جلد کتاب تاریخ در دوران راهنمایی و یک جلد از آن در دوران متوسطه را که روی هم بگزاریم روی هم رفته می توان پنج خط در مورد کوروش کبیر را یافت.به این مضموم »کوروش هخامنشی پادشاهی بود که نام سلسله ی خود را از پدر جد خود هخامنش انتخاب کرد و توانست بر ایران حکومت کند ....»آن وقت در غرب و نه صرفا در مقدونیه و یونان بلکه تقریبا کل اروپا و آمریکا نه تنها در کتاب های تاریخی تحصیلیشان بلکه در کتب دیگر نیز از اسکندر نوشته شده و او را ستایش می کنند.براستی که دوستان ما نهایت تلاش خود را در شناساندن تاریخ و مشاهیر آن به فرزندان این سرزمین می کنند در هفت کتاب پنج خط در مورد کوروش هخامنشی ذکر کردن واقعا نشان دهنده ی علاقه ی دوستان ما به فرهنگ و تمدن ایرانی است.و امروز تنها یادگار او نیز در خطر است آری آرامگاهش می دانم می دانم که آرامگاهش به زیر آب نمی رود ولی سرزمینش چی؟ خانه اش؟ تمدنش چی؟ و از همه مهمتر هویت ما چی؟ غرب آن چنان از تمدن نداشته اش دفاع می کند و آن را در بوغ و کرنا می زند ( نمونه اش بزرگ کردن یک راهزن در حد یک قدیس :اشاره به اسکندر مقدونی:مراجعه شود به بازخوانی دروغی 2500 ساله در همین وبلاگ) و آن وقت ما در کجای راهیم ما تمدن داشته ی خود را نابود می کنیم.چرا؟ کمی به عقب بنگرید....... تاریخ را مطالعه کنید...آیا این است جایگاه ما؟
هر جای دنیا اگر یک تکه سنگ تاریخی پیدا شود زمین و آسمان را خبر می کنند که ما دارای تمدنیم.اما .در ایران تکه سنگ که هیج سر ستون و ستون هایمان را به حراج گذاشتیم.ای کاش بیشتر قدر خودمان را بدانیم.
نویسنده:حمید
کارمندان دادگستری در دوره ساسانیان
ساسانیان یکی از دودمانهای شاهنشاهی ایران بودند. کارمندان قضایی در سازمان دادرسی ساسانیان به شرح زیر بوده اند:
داذور (قاضی)
که شناخت و تشخیص درستی ادعاهای طرفین برعهده او بود. به سخن دیگر در دادگاه تنها کسی که حق رأی داشت و در مسائل کیفری و مدنی حکم میداد همین داور یا دادرس بود.
اندرزگر (مفتی)
هنگامی که داذور به مسأله یا موضوع دشوارتری برمی خورد که حکم آن را نمیدانست با بهره گیری از دانش و علم اندرزگر تاریکی و دشواری آن پرونده یا قضیه را میزدود؛ اندرزگر نقش مجتهد و مفتی دوران اسلامی را ایفاء میکرده است.
گواهان (عدول)
که بر احکام صادر شده نگاهی میانداختند و بر چگونگی و شیوه دادرسی آنان نگرش داشتند.
نگهبانان یا یارمندان
مأمور جلب کسانی بودند که پس از فراخوانی در دادگاه حضور نمییافتند، اینان پاسداران نظم جلسههای دادرسی در دادگاهها بودند و کار جلواز دوران اسلامی را برعهده داشتند. قاضی یا داذور در ردیف دستوران و مؤبدان و هیربدان بود. رئیس کل داذوران را قاضی دولت یا شهر داذور یا داذور داذوران میگفتند؛ دادگاههای هر ناحیه را یک قاضی روحانی اداره میکرد و به طور کلی مراقب بود که احکام و اعمال رؤسای غیرروحانی ناحیه نیز موافق عدل و داد باشد، هر دهستان یک مرجع قانونی پایینتری داشت که ریاست آن با دهقان یا دادور ویژهای بود که به آن دهستان میفرستاده اند، راجع به عمل و حدود اختیارات این مأمورین اطلاعی در دست نیست. در دوره ساسانیان از آنجا که دین رسمی کشور زرتشتی بود، مقام روحانیان و آزادگان (نجبا) در یک ردیف قرار داشت و در کلیه امور مردم حق دخالت داشتند و به همه چیز جنبه مذهبی میدادند و مردم برای این طبقه احترام زیادی قائل بودند، روحانیان اختلافات مردم را حل و به واخواست آنان رسیدگی میکردند و هیچ امری قانونی تلقی نمیشد مگر آنکه به تأیید و گواهی یکی از مغها (روحانیون) میرسید. روحانیون از طرف دولت حق قضاوت و ثبت وقایع چهارگانه که عبارت بودند از: زایش، درگذشت، همسرگزینی و جدایی را داشتند، قدرت آنان تنها به لحاظ داشتن این وظایف نبود، بلکه ایشان دارای املاک و اموال بیشماری بوده و بسیار مقتدر بودند. در دوره ساسانی حدود قدرت و اختیار پادشاه در امر دادگستری بسیار زیاد بوده است، به طوری که میتوانستند نسبت به امور حقوقی و کیفری، لشکری و دینی تصمیم بگیرند، ولی شخصاً کمتر به امور دادگستری میپرداختند و این کار را به عهده رایزنهای قضایی کارآزموده خود واگذار میکردند و گاهی نیز برای رسیدگی به امور مهم دادگاههای ویژه برپا میکردند. هیأت دادرسی دست کم مرکب از دو دادرس بود که یکی از آنها موضوع را بررسی کرده و به اصطلاح امروز گزارش پرونده را میداد و دیگری رأی صادر میکرد. دادوران از میان مغها (روحانیان) انتخاب میشدند زیرا تنها آنان را دارای آگاهی و دانش قضایی میدانستند، ولی گاهی از میان اعضاء خانوادههای نجبا و بزرگان انتخاب میشدند و آنها تنها میتوانستند که بین نجباء حکم دهند؛ هر بلوک یک قاضی داشت و در دهات کدخدا به امور رسیدگی میکرد. قوه قضایی لشکری به یک قاضی ویژه به نام سپاهداذور محول بود. در ایران باستان بویژه در زمان ساسانیان اراده پادشاه به تنهایی برای صدور احکام، اعم از برائت یا محکومیت کافی نبود و هیچکس حق ایراد و اعتراض بر رأی و نظر پادشاه نداشت، گفتار وی قابل نقض نبود.
متن استوانه کوروش کبیر
اين استوانه را باستانشناسي به نام هرمزد « رسام » در سال ۱۸۷۹ ميلادي پيدا کرده است. گوينده ي خط هاي آغازين اين نوشته نامعلوم است ولي از خط بيست به بعد را کوروش کبير گفته است. و اينک متن استوانه :
۱) « کوروش» شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه توانا ، شاه بابل ، شاه سومر و اکد.
٢) شاه نواحي جهان.
۳) چهار[ ...... ] من هستم [ ...... ] به جاي بزرگي ، ناتواني براي پادشاهي کشورش معين شده بود.
۴) نبونيد تنديس هاي کهن خدايان را از ميان برد [ ...... ] و شبيه آنان را به جاي آنان گذاشت.
۵) شبيه تنديسي از ( پرستشگاه ) ازاگيلا ساخت [ ...... ] براي « اور» و ديگر شهرها.
۶) آيين پرستشي که بر آنان ناروا بود [ ...... ] هر روز ستيزه گري مي جست. همچنين با خصمانه ترين روش.
۷) قرباني روزانه را حذف کرد [ ...... ] او قوانين ناروايي در شهرها وضع کرد و ستايش مردوک ، شاه خدايان را به کلي به فراموشي سپرد.
۸) او همواره به شهر وي بدي مي کرد. هر روز به مردم خود آزار مي رسانيد. با اسارت ، بدون ملايمت همه را به نيستي کشاند.
۹) بر اثر دادخواهي آنان « اليل » خدا ( مردوک ) خشمگين گشت و او مرزهايشان. خداياني که در ميانشان زندگي مي کردند ماوايشان را راه کردند.
۱۰) او ( مردوک ) در خشم خويش ، آنها را به بابل آورد ، مردم به مردوک چنين گفتند : بشود که توجه وي به همه ي مردم که خانه هايشان ويران شده معطوف گردد.
۱۱) مردم سومر و اکد که شبيه مردگان شده بودند ، او توجه خود را به آنان معطوف کرد. اين موجب همدردي او شد ، او به همه ي سرزمين ها نگريست.
۱٢) آنگاه وي جستجوکنان فرمانرواي دادگري يافت ، کسي که آرزو شده ، کسي که وي دستش را گرفت. کوروش پادشاه شهر انشان. پس نام او را بر زبان آورد ، نامش را به عنوان فرمانرواي سراسر جهان ذکر کرد.
۱۳) سرزمين « گوتيان » سراسر اقوام « مانداء» را مردوک در پيش پاي او به تعظيم واداشت. مردمان و سپاه سران را که وي به دست او ( کوروش ) داده بود.
۱۴) با عدل و داد پذيرفت. مردوک ، سرور بزرگ ، پشتيبان مردم خويش ، کارهاي پارسايانه و قلب شريف او را با شادي نگريست.
۱۵) به سوي بابل ، شهر خويش ، فرمان پيش روي داد و او را واداشت تا راه بابل در پيش گيرد. همچون يک دوست و يار در کنارش او را همراهي کرد.
۱۶) سپاه بي کرانش که شمار آن چون آب رود برشمردني نبود با سلاح هاي آماده در کنار هم پيش مي رفتند.
۱۷) او ( پروردگار) گذاشت تا بي جنگ و کشمکش وارد شهر بابل شود و شهر بابل را از هر نيازي برهاند. او نبونيد شاه را که وي را ستايش نمي کرد به دست او ( کوروش ) تسليم کرد.
۱۸) مردم بابل ، همگي سراسر سرزمين سومر و اکد ، فرمانروايان و حاکمان پيش وي سر تعظيم فرود آوردند و شادمان از پادشاهي وي با چهره هاي درخشان به پايش بوسه زدند.
۱۹) خداوندگاري ( مردوک ) را که با ياريش مردگان به زندگي بازگشتند ، که همگي را از نياز و رنج به دور داشت به خوبي ستايش کردند و يادش را گرامي داشتند.
٢۰) من کوروش هستم ، شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه نيرومند ، شاه بابل ، شاه سرزمين سومر و اکد ، شاه چهار گوشه ي جهان.
٢۱) پسر شاه بزرگ کمبوجيه ، شاه شهر انشان ، نوه ي شاه بزرگ کوروش ، شاه شهر انشان ، نبيره ي شاه بزرگ چيش پيش ، شاه انشان.
٢٢) از دودماني که هميشه از شاهي برخوردار بوده است که فرمانروائيش را « بعل » و « نبو » گرامي مي دارند و پادشاهيش را براي خرسندي قلبي شان خواستارند. آنگاه که من با صلح به بابل درآمدم
٢۳) با خرسندي و شادماني به کاخ فرمانروايان و تخت پادشاهي قدم گذاشتم. آنگاه مردوک سرور بزرگ ، قلب بزرگوار مردم بابل را به من منعطف داشت و من هر روز به ستايش او کوشيدم.
٢۴) سپاهيان بي شمار من با صلح به بابل درآمدند. من نگذاشتم در سراسر سرزمين سومر و اکد تهديد کننده ي ديگري پيدا شود.
٢۵) من در بابل و همه ي شهرهايش براي سعادت ساکنان بابل که خانه هايشان مطابق خواست خدايان نبود کوشيدم [ ...... ] مانند يک يوغ که بر آنها روا نبود.
٢۶) من ويرانه هايشان را ترميم کردم و دشواري هاي آنان را آسان کردم. مردوک خداي بزرگ از کردار پارسايانه ي من خوشنود گشت.
٢۷) بر من ، کوروش شاه که او را ستايش کردم و بر کمبوجيه پسر تني من و همچنين بر همه ي سپاهيان من
٢۸) او عنايت و برکتش را ارزاني داشت ، ما با شادماني ستايش کرديم ، مقام والاي ( الهي ) او را . همه ي پادشاهان بر تخت نشسته
٢۹) از سراسر گوشه و کنار جهان ، از درياي زيرين تا درياي زبرين شهرهاي مسکون و همه ي پادشاهان « امورو » که در چادرها زندگي مي کنند.
۳۰) باج هاي گران براي من آوردند و به پاهايم در بابل بوسه زدند. از [ ...... ] نينوا ، آشور و نيز شوش
۳۱) اکد ، اشنونه ، زميان ، مه تورنو ، در ، تا سرزمين گوتيوم شهرهاي آن سوي دجله که پرستشگاه هايشان از زمان هاي قديم ساخته شده بود.
۳٢) خداياني که در آنها زندگي مي کردند ، من آنها را به جايگاه هايشان بازگردانيدم و پرستشگاه هاي بزرگ براي ابديت ساختم. من همه ي مردمان را گرد آوردم و آنها را به موطنشان باز گردانيدم.
۳۳) همچنين خدايان سومر و اکد که نبونيد آنها را به رغم خشم خداي خدايان ( مردوک ) به بابل آورده بود ، فرمان دادم که براي خشنودي مردوک خداي بزرگ
۳۴) در جايشان در منزلگاهي که شادي در آن هست بر پاي دارند. بشود که همه ي خداياني که من به شهرهايشان بازگردانده ام
۳۵) روزانه در پيشگاه « بعل » و « نبو » درازاي زندگي مرا خواستار باشند ، بشود که سخنان برکت آميز برايم بيايند ، بشود که آنان به مردوک سرور من بگويند : کوروش شاه ستايشگر توست و کمبوجيه پسرش
۳۶) بشود که روزهاي [ ...... ] من همه ي آنها را در جاي با آرامش سکونت دادم.
۳۷) [ ...... ] براي قرباني ، اردکان و فربه کبوتران.
۳۸) [ ...... ] محل سکونتشان را مستحکم گردانيدم.
۳۹) [ ...... ] و محل کارش را.
۴۰) [ ...... ] بابل.
۴۱) [ ...... ] ۴٢) [ ...... ] ۴۳) [ ...... ] ۴۴) [ ...... ] ۴۵) [ ...... ] تا ابديت
منبع:www.mehriran.ir
درفش شکوهمند و سرفراز کاویانی
درفش کاویانی بیگمان یکی از پرارزشترین پرچمهای جهان است که از روز آفرینش آدمی و خوی شهریگری (تمدن) گرفتن، بر افراشته شده است. زیرا این پرچم چندین برتری به همه پرچمهای جهان دارد و فرادادهایی (امتیازاتی) که در آن است درهیچیک از دیگر پرچمها در سراسر جهان یافت نمیشود.
۱- این پرچم از دل توده های مردم بیرون آمده و از یک پیشبند چرمی آهنگری دلاور که برای درهم کوبیدن ستم و شکنجه بیدادگران تازی به پا خواست، فراهم آمده است.
۲- این پرچم مردمی است و بدست مردم ساده ولی دلیر کوچه و خیابان درست شده و پرچم رسمی کشور بشمار آمده و پذیرفته گشته است. ولی همه پرچمهای دیگر جهان پیمانی (قراردادی) میباشند که از سوی گردانندگان کشور ساخته و پرداخته و به مردم پذیرانده شده اند. تا جایی که من بیاد می آورم هیچ پرچمی در جهان با رأی مردم و همه پرسی برپا نشده است. ازین رو کمتر خواسته مردم در آنها نمایان است. ولی درفش کاویانی بدست مردم ساخته شده و از میان آنها بیرون آمده است.
۳- هر کشوری پس از گزینش پرچم برای رنگها و نشانه های آن درونمایه هایی برگزیده است. ولی درفش کاویانی هنگام برافراشته شدن همه درونمایه (معنا و محتوا) خود را بهمراه داشت؛ زیرا در پیکار با دشمن خونخوار و برای سرنگونی او پیشاپیش مردم به پا خواسته به جنبش و چرخش درآمد.
۴- این پرچم برای آزادی ایران زمین از دست بیگانگان چیره برآن از دل توده های به خروش آمده برپا گردید.
۵- این پرچم زنده کننده ابرتنی، والایی و گران منشی (غرور) درهم کوبیده و نابود شده ایران وایرانی است.
۶- این پرچم کهن ترین پرچم جهانی میباشد که به دست ایرانی برافراشته شده است.پس در جهان هیچ پرچمی را نمیتوان یافت که اینهمه فراداد، بویژه فراداد نبرد با اهریمن و سرکوبی بیدادگری و رهایی کشور ازدست دشمن... همه را با هم داشته باشد.
پس به جا و شایسته است که ما آنرا پرچم سرافراز خویش بدانیم و بر آن سر ستایش فرود آوریم.
تاریخ نویسان در باره درفش کاویانی چه مینویسند؟
" تاریخ تبری" مینویسد که درفش کاویانی از پوست شیر بود و پادشاهان آنرا به زیب و زیور بیاراستند و زر و سیم و گوهر بر آن پوشاندند، آنرا " اختر کاویان" نیز مینامند که جز در کارهای بزرگ نمی آورند و جز برای شاهزاده ای که به کارهای بزرگ فرستاده میشد، بر نمی افراشتند.
مسعودی در " مروج الذهب " آنرا از پوست پلنگ میداند که بر چوبهای بلند می آویختند. او درازیش را دوازده و پهنایش را هشت ارش نوشته است (هر ارش از نوک انگشت تا آرنج دست) .
در " برهان قاطع " و " فرهنگ جهانگیری" آمده است که درفش کاویانی چرمی از پوست پلنگ یا ببر بوده که آهنگران هنگام کار بر میان میبستند و کاوه آهنگر آنرا بر سر نیزه کرد و به نبرد با ضحاک پرداخت.
استاد " اسکارمن" مینویسد که از سنجش سه بن مایه به دست آمده، تخته سنگ کنده کاری شده پمپیی، سکه های دودمان " فرته کاره " و شاهنامه فردوسی چنین برمی آید که درفش کاویانی تکه چرمی پاره چهارگوشی بوده که بر بالای یک نیزه آویخته شده و نوک نیزه از پشت آن بسوی بالا نمودار بوده ست. بر روی این چرم آراسته به پرنیان و ابریشم وگوهرهای ناب، ستاره ای میدرخشیده است. این درفش چهار پره داشته است که در هسته آن دایره کوچکی دیده میشود و دربالای آن همین دایره به چشم میخورد. در بخش پایینی چرم، چهار رشته نوار به رنگهای گوناگون سرخ و زرد و بنفش آویخته شده است که در نوک آنها گوهرهای ناب آویزان میباشند.
در نمایشگاه باستانی لوور پاریس در بخش ایران کاسه هایی یافت میشوند که در ته آن درفش کاویانی کشیده شده و بر روی آنها نوشته شده است: 4600 سال یش از زادروز مسیح؛ بدینگونه دست کم کهن بودن درفش کاویانی تا 6600 سال پیش میرود.
درفش کاویانی چگونه برپا گردید؟
فردوسی توسی استاد سخن و قهرمان سترگ پیکارجوی تاریخ ایران که با قلم ،منش زخم خورده ایرانیان را مرهم نهاد و درمان کرد و آنها را به منش از دست رفته شان آگاه نمود و به خویشتن خویش برگرداند، از درفش کاویانی بارها از " اختر کاویانی" یاد کرده است و در برپا خیزی " کاوه آهنگر" چگونگی درست شدن آنرا بازگو میکند که چنین است:
پس از آنکه کاوه آهنگر در بارگاه ضحاک ماردوش، به بزرگان بیخرد پیرامون ضحاک میتازد و نامه ای را که آنها برای این خونخوار بیدادگر دستینه (امضا) کرده و او را مردی نیکوکار، نیک سرشت، برجسته و مردمدار شناسانده بودند، از هم میدرد، همراه فرزندش از بارگاه بیرون میرود و به میان توده های به خشم آمده میدود و با پاره کردن پیشبند چرمین خود و بر نیزه کردن آن، پیکاری سهمگین و دشمن کوب را پی میریزد که در این باره فردوسی بزرگ چنین میسراید:
|
بر او انجمن گشت بازارگاه |
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه |
|
جهان را سراسر سوی داد خواند |
همی بر خروشید و فریاد خواند |
|
بپوشند هنگام زخم درای |
از آن چرم کاهنگران پشت پای |
|
همانگه ز بازاز برخواست گرد |
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد |
همانطور که در گفتار پیش گفته شد، کاوه بسوی فریدون میشتابد و او را می یابد و به یاری مردم او را پادشاه ایران زمین میخوانند. از اینرو فریدون با رایزنی مردم بر درفش کاویانی برسر نیزه که به جنبش درآورنده مردم پر خروش بود ارج مینهد و آنرا غوته ور در زر وسیم گوهری تابناک میکند:
| سراندر کشید و همی رفت راست | بدانست خود کافریدون کجاست |
| به دیدنش آنجا و برخاست غو | بیامد به درگاه سالارنو |
| به نیکی یکی اختر افکند پی | چو آن پوست بر نیزه بردید کی |
| ز گوهر بر و پیکر و زرش بوم | بیاراست آنرا به دیبای روم |
| همی خواندش کاویانی درفش | فروهشت زو سرخ و زرد و بنفش |
این چرم بی ارزش پیشبند آهنگری، بدینگونه برجسته ترین و بزرگترین پدیده فروزانی میگیرد که بر تارک مینشیند و پرتو می افشاند.
از آن پس هر پادشاهی که به تخت مینشیند و تاج شاهی بر سر مینهد به آن سوگند یاد میکند و بر پهنه آن زر و گوهر می افشاند و بر آن ارج بیکران مینهد و آنرا میستاید و بر فراز سر ی افرازد و آنرا نماد شکوهمند آزادی و یکپارجگی و نیرومندی کشور بشمار می آورد:
| به شاهی به سر بر نهادی کلاه | از آن پس هرآنکس که بگرفت گاه |
| برآویختی نو به نو گوهران | برآن بی بها چرم آهنگران |
| بر آنگونه گشت اختر کاویان | ز دیبای پرمایه و پرنیان |
| جهان را ازو دل پر امید بود | که اندر شب تیره، خورشید بود |
| همی بودنی داشت اندر نهان | بگشت اندرین نیز چندی جهان |
رنگهای درفش کاویانی
بررسیها و پژوهشگرهای گسترده نشان میدهد که درفش کاویانی چرم پاره چهارگوشی بوده که بر بالای یک نیزه که نوک آن از پشت نمایان بود، آویزان میشده است. در میان پرچم یک ستاره بزرگ یا چهار پره به چشم میخورد که به چهارگوشه آن پایان میافته است. در بالای آن اختر دیگری یافت میشد که چنبره کوچکی بود.
بدینگونه در درفش کاویانی دو ستاره در میان و بخش بالایی یافت میشده است. در زیر آن در همه گوشه و کنارهایش، رشته نوارهایی که گویی تا پنج تا میرسید، آویزان بوده است که به زر و سیم و گوهرهای تابناک و ناب زیوربندی شده بودند. رشته های آویزان شده بخش زیرین چرم چهارگوش به سه رنگ سرخ و زرد و بنفش آراسته بودند.
فردوسی برگزیدن این سه رنگ را از آن فریدون میداند که خود درفش کاویانی را نیز به زیور و دیبای رومی و ابریشم و پرنیان نیز آذین بندی نمود که در همین باره سراییده است:
|
همی خواندش کاویانی درفش |
فروهشت ازو سرخ و زرد و بنفش |
فردوسی در جایی دیگر نیز به همین سه رنگ انگشت میگذارد و میسراید:
|
ز تابیدن سرخ و زرد و بنفش |
هوا شد بسان پرند درفش |
منبع سایت:www.farhangiran.com

ایرانیان از دیرباز نمادی بسیار زیبا ، شگفت انگیز و سرشار از دانش و فرهنگ داشته اند. نام این نشان زیبا "فره وشی" یا "فروهر" می باشد که قدمتی بیش از 4000 سال برای آن تخمین زده اند. تک تک اجزا این نماد دارای مفهوم و دانشی خاص می باشد که آن را مورد بررسی قرار می دهیم:
1- قرار دادن چهره یک پیرمرد سالخورده در این نگاره اشاره به شخصی نیکوکار و یکتاپرست دارد که رفتار و ظاهر مرتب و پسندیده اش سرمشق و الگوی دیگر مردمان بوده است و دیگران تجربیات وی را ارج می نهادند.
2- دست راست نگاره به سوی آسمان دراز شده است که این اشاره به ستایش "دادار هستی اورمزد" خدای یکتای ایرانیان دارد که زردشت در 4000 سال پیش آن را به جهان هدیه نمود.
3- چنبره ای (حلقه ای) در دست چپ نگاره وجود دارد که نشان از عهد و پیمانی است که بین انسان و اهورامزدا بسته می شود و انسان باید خدای یکتا را ستایش کند و همیشه در همه امور وی را ناظر بر کارهای خود بداند. مورخین حلقه های ازدواجی که بین جوانان رد و بدل می شود را برگرفته شده از همین چنبره دانسته و آن را یک سنت ایرانی می دانند که به جهان صادر شده است.زیرا زن و شوهر نیز با دادن چنبره(حلقه) به یکدیگر، پیمانی را با هم امضا نموده اند که همیشه به یکدیگر وفادار بمانند.
4- بال های کشیده شده در دو طرف نگاره اشاره به تندیس پرواز به سوی پیشرفت و ترقی در میان انسان ها و در نهایت امر رسیدن به اورمزد، دادار هستی خدای یکتای ایرانیان است.
5- سه قسمتی که روی بال ها به صورت طبقه بندی شده قرار گرفته اند اشاره به دستور جاودانه پیر خرد و دانش جهان "اشو زردشت" دارد که بی شک می توان گفت تا میلیون ها سال دیگر تا جهان در جهان باقی باشد این سه فرمان پابرجا و همیشگی و الگو و راهنمای مردم جهان است. این سه فرمان که روی بال های فروهر نقش بسته شده همان پندار نیک- گفتار نیک- کردار نیک ایرانیان است.
6- در میان کمر پیرمرد ایرانی یک چنبره(حلقه) بزرگ قرار گرفته شده که اشاره به "دایره روزگار" و جهان هستی دارد که انسان در این میان قرار گرفته است و مردمان موظف شده اند در میان این پنجره روزگار، روشی را برای زندگی برگزینندکه پس از مرگ روحشان شاد و قرین رحمت و آمرزش الهی قرار بگیرد.
7- دو رشته از چنبره(حلقه) به پایین آویزان شده است که نشان از دو عنصر باستانی ایران دارد. یکی سوی راست و دیگری سوی چپ. نخست "سپنته مینو" که همان نیروی الهی اهورامزدا است و دیگری "انگره مینو" که نشان از نیروی شر و اهریمنی است . انسان در میان دو نیروی خیر و شر قرار گرفته است که با کوچک ترین لرزشی به تباهی کشیده می شود و نابود خواهد شد.
8- انتهای لباس پیرمرد سالخورده باستانی ایرانی که قدمتی بیش از 4000 سال دارد به صورت سه طبقه بنا گذاشته شده است که اشاره به پندار نیک- گفتار نیک- کردار نیک دارد. پس تنها و زیباترین راه و روش زندگی کردن و به کمال رسیدن از دید اشو زردشت همین سه فرمان است که دیده می شود امروز جهان تنها راه و روش انسان بودن را که همان پندارهای زردشت بوده برای خود برگزیده و خرافات و عقاید پوچ را به دور ریخته است.